تبليغاتX
ابر و باد

ابر و باد

شرح اندیشه ها و احساسات شخصی

عشق و عاشقی

بعد از ظهر یک پنجشنبه است - دوم مهر ماه سال هشتاد و چهار - ساعتی پیش بارون قشنگی اومد - و الان هوا ابر و آفتابه - وخنکای زیبائی روح رو نوازش میده -  در اتاقم هستم و سکوت ناز یار و یاور منه - مدرسه ها هم از دیروز باز شدن - این حال و هوا دوباره بمن حس خاصی بخشیده و بدون اینکه خودم بخوام اينبار بیاد عشق هام افتادم - واینکه الان کجایند و چه میکنند و چه شکلی شدند و چه سرنوشتی پیدا کردند و. . .  دلتنگ شدم - شعر کوچه فریدون مشیری رو که بخاطرم اومده با خودم زمزمه میکنم و . . .  واین حال وهوا بهانه ای شد  تا در مورد عشق و عاشقی هم  بنویسم - بهرحال وبلاگ نویسی نوعی خاطره نویسی و عقاید نویسی هم محسوب میشه . . . . .  مگه نه ؟   - و اما منم مثل خیلی از آدما قبل از ازدواج چند تا عشق رو تجربه کردم - یعنی عاشق شدم - پس کمی تا حدودی صاحبنظرم - عشق زیباترین و مقدس ترین هدیه الهی است - وقتی عاشق میشی احساس میکنی آروم تر شدی - پاکتر شدی - با انگیزه تر شدی - دوست داری قشنگترین چیزهارو برای معشوقت تهيه بكني و بهش هدیه بدي - دوست داری قشنگترین حرفهارو بسازی ویا پیدا کنی و توی گوشش زمزمه کنی - شعر و کتاب و موسیقی برات رنگ و بوی دیگری پیدا میکنن - ابر و باد و برف و بارون و کوه و دشت و ماه و ستاره و خورشید و آفتاب هم همینطور -  احساس میکنی که به خدا هم نزدیکتر شدی - و دلشوره های قشنگ پر از بیم و امید - امید به لحظات شادی که با او سپری خواهد شد - و بیم از اینکه ممکنه معشوقت دلش رو در جای دیگری به کس دیگری بسپاره - پس حسادت هم همواره جزوی از عشق بوده و هست و خواهد بود - و این شاید مظلومترین و پاکترین حسادتها باشه - وقتی بطورعام در مورد عشق صحبت میکنیم  باید صادقانه بپذیریم که منظورعشق یک انسان به انسان دیگر است و نه چیز دیگری  - و باید بدانیم که متفاوت از سکس است - من همیشه اصالت عشق را به سکس ترجیح دادم - عشق رو یک نیاز ولی سکس رو یک تفریح دانسته ام - ضمن اینکه هر دو را در دایره ادب و رضایت طرفین پسندیده ام - همون چیزیکه از نظر بعضی ها ارزش  واز نظر بعضی ها کلاس تلقی میشه - به اعتقاد من فقط آدمهای  مثبت و با احساس میتونن عاشق بشن - چون عاشق شدن یه دل پاک وصمیمی می خواد  که بشه باهاش احساسات خوب و قشنگ روبه وجود طرف مقابل بلوتوث کرد - و اما هر چند من همیشه برای احساسات عشقی ام و کسانیکه دربرهه ای از زمان عاشقشون  بودم حرمت  قائلم وهروقت یادشون می افتم دلتنگشون میشم و برسم احترام نا خودآگاه براشون چند دقیقه سکوت میکنم - یعنی توی خلسه فرو میرم - در عین حال آخرین عشق من همسر خوب و شیطون و مهربونم بوده که عشقی همیشگی و جاودانه است - همسرم همه خوبیهای اونارو یکجا در خودش داره و لایق یک عشق واقعیه . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .   بعله . . .  حس خاصی که بمن دست داد و یکساعتی منو به عالم رنگی خیال برد بهانه ای شد تا نظراتم در مورد عشق و عاشقی را هم در وبلاگم بذارم . شایدم دلم براشون تنگ شد ولی اینجوری اومدم تا کسی ملامتم نكنه  .......................................................................................................................................................               

  راستی حالا اگه گفتین از کجا میشه فهمید که یکی عاشق شده ويواشكي رابطه دوستی برقرار كرده ؟   ................................................................................. ۱- وقتیکه رفتارش  مثل همیشه نیست و تقییر كرده؟      ..........................................................................................................................................................ـــــــــ. ۲- وقتیکه زودتر از موعد مقرر از خونه میزنه بیرون یا دیرتر از موعد مقرر به خونه برمیگرده ....................................................................... ۳- وقتیکه تلفن موبایلش رو قایم میکنه یا خاموش میکنه یا رو ویبره میزاره ................................................................................................................ ۴- وقتیکه به تنهائی علاقه پیدا میکنه وازهر فرصتی برای تنها موندن توی خونه استفاده میکنه ........................................................................ ۵- ووقتیکه برای رفتارهای فوق الذکر خودش دلائلی میاره که با عقل جور در نمیاد یعنی دروغ سرهم میکنه ................................................. پنهان کاری می تونه دلیلی بر عشق و رابطه باشه - چون عشق و عاشقی در جامعه ما مظلوم واقع شده و رابطه حتی اگه عشقی هم باشه چیز بدی محسوب میشه  ـــــــــــــــــــ م . غ                     

+ نوشته شده در  88/07/02ساعت 18:51  توسط محمد غفارپور  | 

تابستان و زمستان را دوست دارم

فصل تابستان را بيشتر از بهار دوست دارم . بخاطر تعطيلات مدارس و دانشگاهها و روزهاي گرم و بلند كه زمينه سير و سفر را براي مردم مهيا ميكند و اين مرا خوشحال ميكند - بخاطر دريا و ساحل زيبايش - ببار نشستن گلهاي رنگارنگ و ميوه هاي جو واجورش- مهمانيها و شب نشيني هايش - آب يخ اش  - اذان ظهرش - شور و شوق بازارهايش - باز كردن پنجره ها - شادي پرنده ها -و به ياد پشت بام خوابيدنها و خاطره هايش - مي گويند مردم ۲ دسته هستند : يك دسته اونهائي هستند كه درتابستان به دنيا آمده اند . و دسته ديگر اونهائي هستند كه دلشان مي خواسته كه در تابستان به دنيا بيايند . نه فكر كنيد چون من خودم در مرداد به دنيا آمده ام اينرا مي گويم ها ! نه ! اينرا دانشمندان مي گويند ـــــــــــــــــــــ فصل زمستان را هم بيشتر از پائيز دوست دارم . بخاطر سرما و شب هاي بلندش - بخاطر ابرهايش - بخاطربرفهاش - و يا حداقل انتظار براي برفهايش - بخاطر آفتاب ازپشت پنجره هايش - بخاط شب يلدايش - بخاطر روز عشق و والنتاينش - بخاطر نزديك شدن به عيد نوروز - و به ياد كرسي ها و قصه هاي مادر بزرگهايش ــــــــــــــــ مي گويند آدمهاي احساساتي بهار و پائيز را بيشتر دوست دارند . منهم از حال و هواي ابري و باراني و نسيم باد و... بهار سبز و پائيز زرد بدم نمياد ولي نميدونم چرا تابستون و زمستون رو بيشتر دوست دارم . تابستون قرمز و زمستون آبي رو ــــــــــــــــــــــــــــــ  م . غ       
+ نوشته شده در  88/05/02ساعت 19:7  توسط محمد غفارپور  | 

روشنفكر و روشنفكري

درسالهاي اخيرمن هميشه درخصوص روشنفكروروشنفكري حرف داشتم . حالا كه بكمك يكي از عزيزانم صاحب وبلاگ شخصي شده ام دوست دارم نظراتم را دراين باره در وبلاگم درج كنم .                                                                                          البته من آماري تهيه نكرده و نميدانم چند در صد مردم جامعه ما روشنفكرند اما اگه بخوام براثرديده ها و شنيده ها و فهم و درك خودم قضاوت كنم فكر ميكنم در شهرهاي بزرگ حدود 10 درصد آدمها براستي درك وفهم ورفتاروپنداروگفتاري بهتر و متمايز از ديگران دارند كه ميتوان آنها را در درون جامعه روشنفكري پذيرفت . اما من اين 10 درصد را به 2 دسته تقسيم ميكنم : روشنفكران مسول ومقبول – روشنفكران غيرمسول وغيرمقبول .  قبل از اينكه بخواهم تفاوتهاي اين 2 گروه و تاثيرات آنها بر جامعه را بازگو كنم درست ميبينم كه اول تعريفي از ديد خودم داشته باشم ازروشنفكرو روشنفكري                         روشنفكر كسي است كه مسائل سياسي و اجتماعي و اقتصادي و فرهنگي جامعه خودش را بيشتراز ديگران ميداند واينها را بهتر از ديگران تجزيه و تحليل ميكند . روشنفكرافكارو هدف محترم ومقدسي دارد زيرا همواره به راههائي مي انديشد كه عدالت وسعادت ورفاه و خوشبختي وآرامش وآسايش را براي مردم جامعه اش به ارمغان بياورد . همواره آزاديخواه است و در بعد زماني خود يا حتي جلوتر اززمان خود فكر و سير ميكند . روشنفكرا يده و ذهن خلاق دارد . اين تعريف ساده ايست از روشنفكري از ديدگاه  من                                                                                                         با اين تعريف است كه من همه آن 10 درصدي را كه گفتم دردرون جامعه روشنفكري قرار ميدهم . اما چه چيزي باعث ميشود كه من روشنفكران را به 2 دسته تقسيم كنم ؟ همانا روشهائي است كه روشنفكران درجامعه ودركنارتوده مردم اتخاذ ميكنند . از آنجائيكه همه انسانها عليرغم مشترك بودن بعضي صفات و روحيات در برخي صفات و روحيات ديگر با هم متفاوتند ؛ روشنفكران نيز از اين قاعده كلي مستسثني نيستند . تا اينجا مشكلي نيست ولي مشكل از جائي بروز پيدا ميكند كه رفتار برخي از روشنفكران جامعه را بسمت هدف پيش ميبرد و رفتار برخي ديگر انرژي خودشان و ديگران را به هدر ميدهد و حركت بسمت هدف را كند يا پرهزينه ميكند                                                            روشنفكرمسول و مقبول واقعگرا ست . واقعيت را – خوب يا بد – واقعيت ميداند وبا آگاهي از جايگاه واقعي جامعه خود وآداب ورسوم واعتقادات مردم خود ( كه درسيرطبيعي يا غير طبيعي تاريخ شكل گرفته است ) سعي درتغييروضع موجود وحركت دادن جامعه بجلوو بسمت هدف مقدس روشنفكري دارد – او همراه وهمسو با مردم جامعه خویش وحداكثر يكي دو قدم جلوترازبقيه حركت ميكند تا قادر به كشيدن جامعه بسمت آرزوهاي پاك و روشنش باشد – او سعي ميكند با زبان خود مردم با مردم صحبت بكند – او با مردم جامعه خود مهربان است و آنها را دوست دارد – او به مردم عادي و جامعه غيرروشنفكري با ديده تحقير نمي نگرد -  او به تفاوتهاي خود با ديگران واقف است ولي فقط بقدرنيازآنرا مطرح ميسازد – اواز خون و خونريزي و خشونت بيزاراست و براي نيل به هدف راههاي طولاني تر ولي كم خطرتر را ميپسندد – و مگر ميشود غيرازاين باشد بهرحال فكر خوب و روشن  قلب خوب و پاك مي آفريند ( البته ميدانيم كه برعكسش صادق نيست و كسانيكه قلب خوب و پاك دارند لزوما فكر روشن وخوب نخواهند داشت )نخواهند .........................................................................................................  در حاليكه روشنفكر غير مسول ايده آليست است – هدف مقدس ومعلومات بالا و فكر روشن را دارد ليكن بدون توجه به واقعيتهاي جامعه و ظرفيتهاي مردم يا از مردم بقدري فاصله ميگيرد و جلو مي افتد كه او را نمي بينند و بحسابش نمي آورند و يا حتي دچار خود بزرگ بيني شده؛ مقابل جامعه جبهه مي گيرد كه موجب نوعي تقابل و روياروئي ايشان ميگردد – اين فاصله وتقابل بمرورزمان موجب وا خوردگي اين دسته از روشنفكران ميشود بنحويكه منجر به اين ميشود كه مردم را به ديده تحقير بنگرند و حتي از مردم بدشان بيايد . اينها بمرور زمان فقط منتقد ميشوند و از همه چيز و همه كس انتقاد ميكنند  ( كه ميدانيم انتقاد فقط يكي از روشهاي روشنفكري واز مراحل اوليه آنست ونه همه آن ) روشنفكران دسته دوم چه بخواهند و چه نخواهند با شيوه هائي كه برميگزينند موجب دشواري در رسيدن به هدف جامعه روشنفكري – كه هدف خودشان هم هست -  ميگردند .                         همانطوريكه گفتم من همه اين 10 درصد را روشنفكر ميدانم ولي راه و روش دسته اول را مي پسندم و راه و روش دسته دوم را نه ------------------         م . غ                                                                                              

+ نوشته شده در  88/03/31ساعت 20:39  توسط محمد غفارپور  | 

با كلاس و ... بي كلاس

از 20 سال پيش يعني بعد از جنگ تحميلي ايران و عراق واژه اي با عنوان با كلاس در جامعه ما شكل گرفت و مطرح شد . بنا بدلائلي ثروت گروهي از مردم از راه درست ( شانسي) ونادرست (  خلاف ) افزايش چشمگير يافت و باصطلاح پولدار شدند . اين جماعت پولدار صاحب خانه هاي بزرگ و ويلا و ماشين هاي آنچناني و حساب بانكي شدند وخودشانرا بزك دوزك كرده چند تا سفر خارجي ( اونم با هواپيما يا همان تياره ) رفتند واسم خودشانرا گذاشتند باكلاس ! 90 درصد اين جماعت كه ظرفيت اين تغيير شكل ناگهاني در زندگي خودشانرا با اين سرعت و با اين شكل و شمائل نداشتند فكر كردند كه خيلي با عرضه بوده اند و شروع به فخر فروشي كردند و امر به خودشان مشتبه شد كه واقعا باكلاس با كلاس كه ميگن اينها هستند . ولي وقتي كمي با آنها نشست و برخواست ميكني مي بيني كه انديشه و رفتار و گفتار آنها در همان سطح كلاس اول دوم دبستان آنهم از نوع نهضت سوادآموزي است و چيزي بيشتر از آنهم نيست . و تازه چون ظاهر زندگيشان باصطلاح امروزي شده ( مثل گنجيشكي كه رنگش كنن بشه مثل قناري )ارتباط و رفاقت با آنها نه تنها بشدت آزاردهنده بلكه بشدت بيشتري خجالت آور است كه البته بنده خداها خودشان هم خبر ندارند چه خبر است . بنظر من با كلاس واقعي كسي است كه علاوه بر ثروتي آنهم در حد متعارف كه محتاج كسي نباشد از علم و تحصيلات و معلومات و پندار و رفتار و گفتارخوبي برخوردار باشد - انديشه مترقي و ظاهري آراسته داشته باشد ( آراسته بمعني تميزي و شيكي و نه بمعني جلفي )  - مثبت و متين و موقر و متواضع و مردمدارباشد - قانونمند باشد - و بهترين شيوه زندگي را پاكدامني بداند - بنظر من با كلاس واقعي اينانند - حالا ميخواهد پولدار باشند يا نباشند ...... من شیفته آدماي باكلاس راست راستكي هستم و براشون خيلي احترام قائلم .....  م . غ  

+ نوشته شده در  88/03/31ساعت 20:36  توسط محمد غفارپور  | 

يك حس خاص

5 سال پيش درآخرين روزهاي خرداد با خانواده به مراغه و به منزل پدر خانوم رفته بوديم – ما معمولا سالي يكي دو سه بار وهر بار دوسه روزي به مراغه مي رويم – ساعت3 بعد از ظهر بود – همه دراتاق هاي ديگر بخواب رفته بودند ومن دريكي ازاتاقها بتنهائي دراز كشيده بودم – درآن سكوت حس خاصي بمن دست داد – قلم و كاغذ را برداشتم و نوشتم – وحالا در وبلاگم قرارش ميدم : چه سكوتي – عجب سكوت سنگيني – ساكت وآرام – پاك و زلال – مثل پاكي وسكوت قشنگ صبح اولين روزآفرينش – بعد از ظهر يك روز گرم تابستان ( آخرين روزهاي خرداد) – همه در خواب و من بيدار – سكوت بعد از ظهرهاي اينچنيني تابستان هميشه منو با خودشون به گذشته مي برن – به سرزمين خاطرات – سيگاري روشن ميكنم – پكي بهش ميزنم – از پنجره به آسمون خيره مي شم – از تونل زمان عبور ميكنم – و در حريم خلوت دل – به خاطراتم ميرسم – كوچه هاي تنگ وبن بست محله مون – خونه مختاري – باغچه خونه و درخت موي پدر بزرگ – با ياس امين الدوله اش – مادربزرگ ( پير زني كه مادرم شده بود ) – و سفرهاي همراه با او – مردي محترم در محله – كه پدرم بود – همراه پدر به اداره و سينما و ورزشگاه امجديه رفتن ها – ظرفهاي ميوه انگور و گيلاس و طالبي و زرد آلو كه يخ روشون بود – شب هاي پشت بوم و ستاره هاش – برفهاي زمستون و پارو كردن ها و بازي كردن هاش – مدرسه و همكلاسي ها و معلم ها ش – بچه محل ها – همسايه ها – فاميل ها – داستان هاي شب راديو وبرنامه صبح جمعه با شما - چهار شنبه سوري و آتيش وقاشق زني وآجيل هاش – عيد نوروز وهفت سين و لباسهاي نو و مهموني هاش – سيزده بدر و باغ قره خان – روضه ها ي ماهيانه مادر بزرگ و ملا هاش – كبوترها و گربه هام – سربازي – دانشگاه – مغازه پدر و بازار – عشق ها – شيطنت ها – بيم و اميدها – آهنگ ها و ترانه ها – گوگوش و دوپنجره و گنجيشگاي خونش – داريوش وياورهميشه مومن و جنگلش – دريا و استراحتگاه ساحلي وزارت كار – دريا و خاطرات و ماجراهاش – استخدام – ازدواج – ازدواج با همسر عزيزم كه براي تصميم گيري و بله گفتن به من در همين اتاق با بيم و اميد نگران آينده بود – و اينكه با من خوشبخت خواهد شد يا نه – و بالا خره او به من پيوست و جاي گلها و كبوترها و گربه ها و عشق ها يم نشست – و حالا 10 سال از اون روز گذشته – و من امروز ديگه جزئي از خانواده اونا شدم – و حالا با او وبچه هائي كه برام آورده به همون شهر و همون اتاق اومدم – زندگي تكرار تكرار است – سكوت سنگين همچنان بر اعماق وجودم سايه افكنده – تكه هاي سفيد ابر بدنبال هم بر پهنه آبي آسمان در حركتند – صداي گنجيشكا از لابلاي شاخ و برگ درختان بلند مي شه و از پنجره وارد اتاق مي شه – كبوتر سفيدي در ته آسمون بتنهائي در پروازه – صداي ماشينها مياد كه هر كدوم به مقصدي و براي كاري يكي يكي از جاده عبور ميكنن – پرده ها با نسيم باد آرام آرام ميرقصند – گلهاي بنفشه كه عيد در باغچه حياط كاشته بودم در حال پژمرده شدنند – و سكوت – سكوت – باز هم سكوت – سكوت سنگين و مرور خاطرات گذشته و احساس حال بالاخره كار خودشونو كردن – سينه ام سنگين شده – بغض گلومو گرفته – چه حس قشنگي و چه بغض زيبائي – چقدر برام محترم و مقدس و دوست داشتني اند اينا – آه كه چقدر دوست داشتم يكبار ديگه در تمام گذشته عبور ميكردم – دلم براي مادربزرگم تنگ شده – دلم براي خيلي چيزا تنگ شده – تا دقايقي ديگه همه از خواب بلند ميشن واين سكوت زيبا و اين احساس قشنگ مي شكنه – و همه چيز دوباره تكرار مي شه – چقدر از اين حال و حس و نوشتن اونها خوشم مياد – انگار كه پنجره اي برويم باز ميشه و منو در فضائي پاك و رويائي قرار ميده – فضائي مثل فضاي قصه ها - انگار در يك فضاي وسيع برفي قرار ميگيرم و قصري رو كه در دور دست هاست تماشا ميكنم – همينطور در سرما و سفيدي جلو ميرم تا به قصر ميرسم و به شب – كالسكه ها زير نور قصر و دست در دست برف منظره شاعرانه اي بپا كرده اند – به ايوان قصر كه نگاه ميكنم شاهزاده خانوم قصه هارو ميبينم كه اونجا ايستاده و بمن چشم دوخته – و من هم در حاليكه به او خيره شدم زير لب زمزمه ميكنم كه : دوش در منزل ما قصه گيسوي تو بود – تا دل شب سخن از سلسله موي تو بود – دل كه از ناوك مژگان تو در خون مي گشت – باز مشتاق كمانخانه ابروي تو بود ــــــــ انگار وسط دريا سوار قايقي هستم و آرام آرام پيش ميرم و كم كم شبح پري دريائي قصه هارو مي بينم كه از توي آب به من نزدك و نزديكتر مي شه و با نگاهها و خنده هاي ناز و شيطنت آميزش منو بدنبال خودش مي كشه و من در فضائي كه موسيقي دريا ازش بگوش ميرسه زير لب زمزمه ميكنم كه : نماز شام غريبان؛ چو گريه آغازم – به مويه هاي غريبانه؛ قصه پردازم – به ياد يار و ديارآنچنان بگريم زار – كه از جهان ره و رسم سفر براندازم ـــــــــ انگار كه درهوائي ابري وآفتابي به يك دشت سرسبز و زيبا كه پر از پروانه و رنگين كمان است قدم ميگذارم – در حاليكه ازبازي ابر وآفتاب وعطرخاك وچمن و بارون سرمست هستم – رقص كنان چنگ در باد مي اندازم وبعد همينطور كه به افق دور دست پشت كوه ها خيره موندم زير لب زمزمه مي كنم كه : مستم از باده شبانه هنوز – ساقي ما نرفته خانه هنوز – هست مجلس بر آن قرار كه بود – هست مطرب بر آن ترانه هنوز – چشم مستت به غمزه جادو- ميزند تير بر نشانه هنوز – مي كشي و به غمزه ميگوئي ! – عاشقي توبه كرده يا نه هنوز ؟ نازنينا ز عشق تو بالله – عالمي توبه كرد و ما نه هنوز – حافظ خسته در ميانه بماند – مي رود يار بر كرانه هنوز – ممد خسته در ميانه بماند – مي رود يار بر كرانه هنوز م . غ

+ نوشته شده در  88/03/28ساعت 17:21  توسط محمد غفارپور  | 

حس گرفنتم براي خو اندن رمان بامداد خمار

ساعت 45/7 عصر3 شنبه 12/3/88 – دقايقي پيش از حموم دراومدم والان روي مبل نشيمن كنارپنجره لم دادم – پسرم امتحاناتش تموم شده وداره واسه خودش بازي ميكنه – دخترم داره خودشو براي آخرين امتحانات پايان سال آماده ميكنه – همسرم توي آشپزخونه داره شام روآماده ميكنه – عطر و بوي غذا توي خونه پيچيده – صداي ماشين ها وآدمائي كه بفاصله از كوچه عبور ميكنن بگوش ميرسه – طبق عادت به آسمون خيره مي شم - هنوز برق خنده خورشيد روي بام خونه هاي دور و نزديك پيداست – باد مستانه و پاورچين و پا ورچين ازكنارپنجره عبورميكنه و نسيم دلنشينش روپشت سر هم به سر وصورتم مي پاشه – گنجيشكا ي بازيگوش تو هوا به رقص وآواز پرداختن – و برگهاي درختان مثل گوشواره ميلرزند - چه حس خوبي پيدا كردم – همه چيز داره يواش يواش عطروبوي تابستونوبه خودش ميگيره – تابستون – فصل خاطره ها – فصل خيال ها ........همه چيز چنان مهياست كه من بتوانم حال خوشايند واحساس خوبي پيدا كنم

اي شب از روياي تو رنگين شده ـــــــــــ سينه از عطر توام سنگين شده ـــــــ اي به زيرپوستم پنهان شده ـــــــــــــ همچوخون درپوستم جوشان شده ـــــــــــــ اي مرا با شور شعر آميخته ـــــــــــــــــــ اينهمه آتش به شعرم ريخته ـــــــــــ آه ؛ اي با جان من آميخته ــــــــــــــــــــ اي مرا از گور من انگيخته ـــــــاي ز گندم زار ها سرشارتر ــــــــــــــــــ اي ز زرين شاخه ها پربارتر ـــــــــــــــ‌ آه ؛ آه ؛ اي از سحر شاداب تر ــــــــــــــــ از بهاران تازه تر؛ سيرا ب ترـــــــــ با توام ؛ ديگر زدردي بيم نيست ـــــ هست اگر؛ جزدرد خوشبختيم نيست ــــــــــــ  اين دل تنگ من و اين بار نور ؟ ـــــــــــــــــ هايهوي زندگي در قعر گور؟ ــــــــــــــ‌ اين دل تنگ من واين دود عود ؟ ــــــــــــ درشبستان ؛ زخمه هاي چنگ ورود ؟

و من همچنان ساكت وآروم روي مبل لم دادم .......... كتاب بامداد خمارنوشته فتانه حاج سيد جوادي رو كه روي ميزه بر مي دارم – خانمم اين كتاب رو خونده و خيلي ازش تعريف ميكنه – كتاب رو ورق ميزنم و جملاتي رو همينطور تصادفي انتخاب كرده و ميخونم – واي خداي من ! چقدر زيباست ! و چه حس خوبي پيدا كردم ! تعطيلات بچه ها و عطر غذا و صداي عابرا و غروب خورشيد و باد سرمست و بازي گرگم به هواي گنجيشكا و جشن برگها و ياد تابستون ....... همه و همه منوتحريك و تشويق ميكنن كه خوندن اين كتاب رو شروع كنم - ميتونم حدس بزنم كه با خوندن اين كتاب دوباره چه حالي بمن دست خواهد داد – من با اين حال وهوا به خوبي آشنا هستم – واز وارد شدن به يك فضاي احساسي وعاطفي هميشه استقبال كردم . م . غ


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  88/03/21ساعت 18:10  توسط محمد غفارپور  | 

دهمين انتخابات رياست جمهوري

دهمين دوره انتخابات رياست جمهوري ايران پس فردا برگزارخواهد شد . ازآنجائيكه مجلس قوانين را وضع ميكند ودولت مملكت را اداره ميكند وهردوي اينها مستقيما درزندگي ما ( من و شما )اثرمیگذارد روياها وآرزوهاي دور و درازرا به كناري ميگذارم وبا توجه به واقعيت موجود مايلم ازحق راي خودم استفاده كنم وبا توجه به تفاوت روحيه وافكارنامزدهاي موجود سعي خواهم كرد همراه با ديگرهموطنان وهمفكرانم كسي را برمسند دولت بنشانم كه فكرميكنم بهتراز ديگري مملكت رااداره و مردم را راضی خواهد كرد . بنظرميرسد رقابت اصلي ميان دكتراحمدي نژاد ومهندس ميرحسين موسوي باشد اولي خواهان تداوم وضع موجود است و دومي خواهان تغييروضع موجود . براي هرايراني اين فرصت وجود دارد كه به آنچه كه مي پسندد يك راي بدهد و من ازاين حق وفرصت استفاده خواهم كرد. بدون توجه به فتواهاي 30 ساله وتكراري 15-10 نفر خارج نشين و حاشيه هاي مطرح از قبيل اينكه رئيس جمهوردرجمهوري اسلامي ايران شخص اول نيست و شخص دوم است – ازچهارچوب قانون اساسي نميتواند خارج بشود – امكان تقلب در انتخابات وجود دارد و............... من به اين نتيجه رسيده ام كه همواره بايدازاين حق و ازاين فرصت استفاده كنم و نظرخودم را بدهم . چون شيوه اداره مملكت توسط دولت ها تعيين مي شود و مستقيما در زندگي شغلي و شخصي ما ( من و شما ) اثرميگذارد .

م . غ
+ نوشته شده در  88/03/21ساعت 18:0  توسط محمد غفارپور  | 

جملات دوست داشتني - از نظر من

بعضي از جملات رو كه درجائي مي خونم يا مي شنوم چنان در من تاثير ميگذارند و چنان شيفته اونا مي شم كه نگو و نپرس - اينگونه جملات معمولا جزو باورهاي خود من هم هستند و يا اينكه انگاري اصلا براي من ساخته شدن تا باهاشون حال کنم یا ازشون استفاده کنم . منبعد سعي ميكنم اينطورجملات رو دراينجا بنويسم ــــــــــــــ م . غ

خدايا چنان كن سرانجام كار.......... تو خوشنود باشي وما رستگار ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ  علم بهتراست يا ثروت ؟ علم وثروت هردو خوبند ولي خرد وانديشه ازهردوبهتراست ـــــــ كندهم جنس با هم جنس پرواز.......... كبوتربا كبوتربازبا باز ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ انگاركه پای ثانيه ها لنگ مي شود .......... وقتي كه دلم برای دلت تنگ مي شود ــــــــــــــ ايمان داشته باش كه كوچكترين محبت ها از ضعيفترين حافظه ها پاک نمي شود ــــــــــــــــــ كسانيكه بر اين باورند كه راستگويي و درستكاري دراين دوره وزمانه فا يده اي ندارد ؛ خود خيلي زود خواسته يا ناخواسته به ورطه دروغگويي وخلافكاري مي افتند (ازخودم ) ــــــــــــــــ هميشه پشت پرده يك دروغ يك پنهان كاري هست وپشت پرده يك پنهان كاري يك خلاف(ازخودم) ــــــــــــــــــ نابرده رنج گنچ ميسرنمي شود .......... مزد آن گرفت جان برادركه كار كرد ــــــــــــــــــ  کادوئی که هدیه میکنی معرف روحیه وشخصیت توست ( از خودم )ـــــــــــــــــ  

+ نوشته شده در  88/03/07ساعت 16:18  توسط محمد غفارپور  | 

عطرها و منظره ها و صداهاي مورد علاقه من

دوست دارم بعضي چيزهائي كه بهم خيلي حال ميدن رو با صداي بلند اعلام بكنم     

عطر و بوي اين چيزهارو خيلي دوست دارم و وقتي عطراينها به درونم نفوذ پيدا ميكنه يه جورائي شاد وسرمست مي شم : عطرطالبي – هندوانه – ليمو– سيب - فلفل سبز – گل ياس – گل محبوب شب – بوي خاك بارون خورده – و چمن بارون خورده – بوي برف – بوي هيزم – و بوي لپ بچه هاي كوچيك

منظره اين چيزهارو خيلي دوست دارم و ديدن اينها يه جورائي لذت وآرامش بهم ميده : حركت وعبورتكه ابرهاي سفيد درآسمان آبي – پروازكبوترهاي سفيد درپهنه آسمان – ريزش برف درسكوت بعدازظهر و شب - حركت مرغابي ها درآب – چشمك زدن ستاره ها در شب هاي پرستاره – شاليزار – گندمزار – نيلوفرهاي آبي درمرداب – طلوع وغروب خورشيد درافق دريا -                                                                                                             

صداي اين چيزها روخيلي دوست دارم وشنيدن آهنگ صداي اينها هم يه جورائي لذت وآرامش بهم ميده : صداي شر شرآرام باران – رعد و برق ازراه دور- موج آرام دريا – جق جق هيزم درآتش – خش خش برگ ها زير پاي عابرتنها – قار قار كلاغ ها بهنگام ريزش برف – صداي جير جيرك در سكوت شب – پارس سگ ها از راه دوردر شب - آواز خروس از راه دور در صبح زود –  آواز قمري در صبح زود موقعي كه هنوز در رختخوابم- و صداي خنده آدم ها

البته من فكر ميكنم كه همه آدما از اين عطرها و منظره ها و صداها خوششون بياد . ولي من يه كمي افراطيم و با عطرومنظره وصداي اينها بشدت احساساتي و دگرگون و منقلب و مست و متفكر مي شم ... و زيبائي جهان هستي رو بيشتر احساس ميكنم 

م . غ
+ نوشته شده در  88/03/07ساعت 15:11  توسط محمد غفارپور  | 

آدمهاي خوب - آدمهاي بد - از نظر من

چه كساني آدماي خوبي هستند ؟ با تجربه اي كه من بهش رسيدم فكر ميكنم كسانيكه صفات و خصوصيات زيررو دارن جزو آدماي خوب هستند : شيك و مرتب - تميز و پاكيزه - خوش برخورد و خنده رو - شاد و باانگيزه - مودب و متين - صادق و راستگو - مثبت و سازگار - قدردان و قدرشناس - متعهد و بامسوليت - خوش قول - دست و دلباز و لارژ - با عاطفه وبا احساس - عاشق و عاشق پيشه - اهل شعر و موسيقي - اهل كمك و دلسوزي - آبرومند آدماي خوب آذيت و آزارشون به كسي نميرسه - رعايت همه چيز و همه كس رو در هر جا و هر موقعيت ميكنن - كسي رو تحقير و تمسخر نميكنن - و بدنبال پول و نون از راه خلاف و حرام نيستند -                                                                                                               اگه كسي همه اين 20 تا صفت و خصوصيت رو با هم يكجا داشته باشه نمره اش ميشه 20 و اگه كسي يكي دو تا از اين صفات رو نداشته باشه نمره اش ميشه 19 و 18              آدماي خوب همواره و معمولا توي ابعاد مختلف زندگي موفق و پيروز هستند و اولين رمز و راز موفقيت و پيروزي اونا اينه كه پيش ديگران عزيز و محترمند و مردم دوسشون دارن      من آدماي خوب رو خيلي خيلي دوست دارم و فكر ميكنم كه با كلاس واقعي همينا هستن ارتباط و همنشيني و همصحبتي با آدماي خوب زندگي رو براي آدم شادتر و زيباتر ميكنه

80 درصد آدما معمولي و متوسطند - اينها بعضي از خصوصيات آدماي خوب رو دارن و بعضي از خصوصيات آدماي بد رو - هميشه سعي ميكنن خودشونو خوب نشون بدن ولي وقتي باهاشون ارتباط برقرار ميكني و باهاشون همنشين و همصحبت ميشي مي بيني كه چيزي توي چنتشون نيست - اكثريت اين دسته از آدما 2 رو هستن و تو تكليف خودتو با اونا نميدوني - راحت بودن يا ناراحت بودن در كنار اين دسته از آدما شانسيه و بستگي به موقعيت و شرايط داره  -  راستش من هيچوقت از چيزاي معمولي خوشم نمي اومده  ولي همه آدما از جمله من مجبور و محكوميم كه با اين دسته از آدما  زندگي كنيم


واما چه كساني آدماي بدند ؟ آدماي بد دقيقا برعكس خصوصيات آدماي خوب رودارند – وازخصوصيات بارزتراونا اينه كه اخمو و منفي و قدرنشناسند- هميشه ناراضي اند و كسي رو قبول ندارن وازهيچكس خوششون نمياد ـ ودائم با تهمت وافترا و غيبت و تمسخر موجب اذيت وآزارديگران ميشن – دركنارآدماي بد بودن مثل اينه كه دركنارديوارشكسته ايستاده باشي چون ديريا زود ضرروزيان روحي و جسمي و مالي و معنوي به تووارد خواهند كرد - 10 درصد افراد جامعه واقعا بدند وميشه به اونها خطرناك گفت ... راستي ! شما جزو كدوميك از اين آدما هستين ؟

م . غ

+ نوشته شده در  88/03/07ساعت 0:48  توسط محمد غفارپور  |