شرح اندیشه ها و احساسات شخصی
مطالب وبلاگم تقدیم میشود به همسر عزیزم و ... همه انسانهای پاکدل و پاک ذهن و پاک نهادی که همواره تمامی پاکیهای وجودشان با لبخند و ادب و احترام و قدرشناسی و عدل و انصاف و عاطفه و احساس جلوه گری میکند و .... می درخشد
+ نوشته شده در  91/05/18ساعت 22:12  توسط محمد غفارپور  | 

ساعتی پیش پای تلویزیون نشسته بودم و داشتم برنامه ای رو تماشا میکردم که مصاحبه با چند روشنفکر قدیمی بود درباره یک روشنفکر قدیمی دیگه . اینها همگی کسانی بودند که در آخرین سالهای پیش از انقلاب طیفی از روشنفکران مدرن را شکل داده بودند . و مثل اکثر روشنفکرا یکجور گارد مخالفت بخودشون گرفته بودن . مخالفت با هر آنچه که هست . اکثر جوونها و نوجوونهایی که کمی تا حدودی حال و هوای فرهنگی و هنری داشتند چشمشون به اینا بود . و حالا بعد از اینهمه سال . با نگاه کردن به صدا و تصویرشون یه چیزایی توی ذهنم تداعی شدند . و یواش یواش یه جورایی بردنم توی فضای آخرای زمان شاه . به دوران نوجوانی و محصلی خودم . خدای من ! اینا همونا هستن !؟ همون آدما !؟ همون آدمای معروف و بعضا مغرور که الان گرد پیری روی چهرهاشون نشسته و هر کدومشون در گوشه ای دارن روزگار میگذرونن !؟ کمی دلم براشون گرفت . یا سوخت . نمیدونم . اما صدا و تصویرشون بوی ایام میداد . همراه با باد آرومی که از پنجره به اتاق میوزید . و سکوت اونور پنجره . و بغبغوی کبوتری که بکبوتر دیگه ای گیر داده بود . و بوی خیس و خنک کولر . و آینه ای که تصویر بخشی از زندگی روی اون افتاده بود ... دایره خیال بازی خودش رو با من آغاز کرد ...                                           چشام که به آینه میفته . میرم و جلوش می ایستم . و به صورتم نگاه میکنم . و ظرف چند ثانیه خودم رو میندازم توی تونل زمان . و چه راحت و بی دردسر به اونزمونا کشیده میشم . در این تونل شیشه ای به صورت خودم خیره میشم . خیره . خیره . خیره . و بیکباره به این فکر می افتم که من با این صورت . با همین صورت خودم . چه رل هایی که بعهده داشتم . و چه نقش هایی که بازی کردم ! نوزاد شدم . به پدرومادرم نگاه کردم . کودک شدم . بازی کردم . دویدم . افتادم . بلند شدم . مدرسه رفتم . شاگرد شدم . به معلم ها نگاه کردم . درس خوندم . قبول شدم . عاشق شدم . دلشکسته شدم . معشوق شدم . دلها شکستم . دعوا کردم . قهر کردم . آشتی کردم . خندیدم . گریه کردم . سرباز شدم . دانشجو شدم . ورزشکار شدم . هنرجو شدم . گاهی مشتری شهوت شدم و خریدار ناز . چندی عازم مسجد شدم و جویای نیاز . نماز خوندم . سینه زدم . نذر کردم . زائر شدم . کاسب شدم . کارمند شدم . مسافرشدم . میهمان شدم . میزبان شدم . خواستگار شدم . ازدواج کردم . پدر شدم . رییس شدم . مدیرشدم . بی پول شدم . پولدار شدم . مریض شدم . درد کشیدم . هشیار شدم . نقشه کشیدم . خشن شدم . ظالم شدم . مظلوم شدم . امیدوار شدم . ناامید شدم . خوردم . خوابیدم . بیدارشدم . خوابیدم . بیدار شدم . خوابیدم . بیدار شدم ... و با خودم اندیشیدم که در چه رل های گوناگون و چه نقش های رنگارنگی ظاهر شدم من ! و همه اینها با همین صورت بوده . با همین چهره . با همین حجم گردی که الان زول زده و از توی آینه بمن خیره شده . یا من بهش خیره شدم . به این فکر افتادم که چقدر این صورت برایم آشناست ! و چقدر از همه چیز و همه کس بمن نزدیکتره ! و با خود اندیشیدم که آیا من مال صورتم هستم یا صورتم مال من ... !؟ از جلوی آینه که رفتم کنار . دیدم صورتم نیست . هر چه گشتم . صورتم را نیافتم ...

اما صدا و تصویر اون آدما همچنان بر صفحه تلویزیون در رفت و آمد بود . و صورتهاشون . که عطر ایام میزد . و حرفهاشون . که طعم خاطره میداد ... مثل ابر ... مثل باد ... مثل پر و ... مثل پرواز ...

با دیدن اون آدمها و با یاد ایام و اون نقش ها ؛ توی ذهنم این سوال نشست که در طول این سالها : آیا ما از زمان عبور کردیم ؟ یا زمان از ما ؟ و بعد بیاد این شعر افتادم که :

چون نیست ز هر چه هست جز باد به دست  --- چون هست ز هر چه هست نقصان و شکست

انگار که هر چه هست در عالم نیست ---  پندار که هر چه نیست در عالم هست  

+ نوشته شده در  93/03/13ساعت 16:57  توسط محمد غفارپور  | 

چه خوب در واژه مي نشيني ! قلم را وسوسه ميكني ! احساس را سرشار ميكني ! شعر را بيدار ميكني ! و چه شيرين ؛ شور زندگي ميشوي ... دست خودم نيست ! نميدانم از نسل باراني !؟ يا از جنس نسيم !؟ هر چه كه هست ؛ هوايت كه به سرم ميزند ؛ هوائي ميشوم ! و قصه آغاز ميشود ! و تمامي قصه ها اينگونه آغاز ميشوند ! ___  م -- غ 


+ نوشته شده در  92/10/06ساعت 17:40  توسط محمد غفارپور  | 

به شيوه خودم زندگي ميكنم

درست همونطوريكه دوست دارم

با قوانين خودم

با باورها و ايمان قلبي خودم

...........................................................

مردم دلشون ميخواد تا حرفي براي گفتن داشته باشن 

هر جور كه باشي يه حرفي براي گفتن پيدا ميكنن

...........................................................

و البته من ميخوام مثل بچه آدم باشم  

و مابين هابيل و قابيل كه هر دو بچه آدم بودن ؛ من هابيل را انتخاب كرده ام

 

 

 

+ نوشته شده در  92/09/01ساعت 16:50  توسط محمد غفارپور  | 

داره بارون مياد  بوي خيس بارون - پنجره منو بطرف خودش ميكشه   آره داره بارون مياد - چه عطر و بوي دلنشيني  چه صداي قشنگي داره -  اين موسيقي طبيعت اين قطرات زلال آب كه از آسمون به زمين هديه ميشن و درآغوش زمين آروم ميگيرن خيره به ابرها ميشم  و درتيرگي فضاي باروني بفكر فرو ميرم پنجره رو باز ميزارم هماغوش با خنكاي بارون بر ميگردم  و دراز ميكشم  پرده با موسيقي باد و آواز بارون بآرامي درحال رقصيدنه صداي پاي ماشينا مياد كه يكي يكي دارن ازكوچه هاي خيس عبور ميكنن و صداي قشنگ خوردن قطره هاي بارون به شيشه هاي پنجره - چشمم به نقاشي روي ديوار مي افته و بهش زول ميزنم يادم مياد كه اين نقاشي رو سالها پيش در يك روز باروني كشيدم يه روز باروني مثل امروز ابر و باد و بارون هميشه مي تونن بهانه اي باشن براي حس گرفتن  براي برگشتن -  با صداي بارون ميشه عاشق تر شد ميشه حسو حس كرد ميشه خودباور شد و منم با احساس خودم وارد گود ميشم با ابر و باد و بارون همراه و همسفر ميشم چشمانم جاده اي مابين نقاشي و آسمون ترسيم ميكنن و مسافر اين مسير رويائي ميشن  از اتاق و پرده و پنجره عبور ميكنم از ميون قطرات بارون ميگذرم خيس ميشم - ميرم اون دوردورا وسط ابرا - چه خنكاي گرم و لذتبخشيه اينجا  مثل لذت لحاف گرمي كه توي سرما دور خودت پيچيده باشي -  اينطرف و اونطرف ابرا دو تا دنياي متفاوت و قشنگه   نگاهم رو به اين طرف ميندازم به جائيكه دلم ميخواد درطبقه دوم يه خونه كوچيك و قديمي درهنگامه بارش يك باران شديد - يه جوون دانشجو نشسته   خودم رو مي بينم كه در يك عصر باراني توي اتاق كتاب حافظ رو گذاشتم جلوم و قلم بدست دارم يكي ديگه از عكسهاي مينياتوري اونو نقاشي ميكنم عكس زني آشوبگر و مردي خسته در داخل يك پياله ( ما در پياله عكس رخ يارديده ايم اي بي خبر ز لذت شرب مدام ما ) در خودم شور و نشاطي مي بينم عجله دارم براي تموم كردن اون نقاشي ميخوام اونو هديه كنم هر چه زودتر ميخوام با اين نقاشي تمام احساس خودمو منتقل كنم - كه چقدر بي تابم ! كه چقدرنيازمندم ! كه چقدر مشتاقم ! كه چقدرنگرانم ! كه چقدر دلواپسم ! يادش بخيراون لحظه ها ! اون نقاشي ! اون نقاش ! ........ بسرعت برق و باد از همون راهي كه رفته بودم به اتاقم برميگردم بارون همچنان در حال نواختن  آهنگ خودشه - و با دل كودكان و احساس عشاق بازي ميكنه - همين بارون همين ترانه پاك خدا همين غزل عاطفي طبيعت اونجا و اونروز هم به درو ديوار و پنجره ميزد وغوغا ميكرد و حالا  همون نقاشي روي ديوار و جلوي چشم منه بهنگامه يك بارون ديگه - اين نقاشي در تمام اين سالها با من بوده گاهي توي كتابخونه - گاهي روي ديوار اينطور نيست نقاشي ؟ فكر نميكردي اينهمه سال نگهت دارم ؟ نه ؟ يادت مياد عزيزم ؟ يادت مياد كجا كشيدمت ؟ چه جوري كشيدمت ؟ براي كي كشيدمت ؟ براي چي كشيدمت ؟ پس چرا الان اينجائي ؟ چرا اينقدر ساكتي ؟ چرا اينقدر تنهائي ؟ چرا زول زدي توي صورت من ؟ حضور بارونو ميفهمي ؟ صداي بارونو مي شنوي ؟ عطر و طعم و سر و صدا و حال و هواي اين بارون تورو ياد چيزي نميندازه !؟ اين بارون دنباله همون بارونه ! از نسل همون بارونه ! از جنس همون بارونه ! مگه نه !؟ گوش كن ! دقت كن ! ببين ! _________ م . غ

 

+ نوشته شده در  92/08/30ساعت 15:42  توسط محمد غفارپور  | 

اونوقتا هر كسي يه دوست صميمي داشت - يه دوست صميمي كه كنج اتاق - یا کنج حیاط - كنار حوض حياط - يا كنار باغچه - يا سركوچه - غالبا هم بعد از ظهرا يا عصرا - حرفاتو واسش باز كني - رازهاتو بهش بگي - باهاش صحبت كني - درد دل كني - خلاصه هر چي كه توي دلته و واسه همه نميتوني يا نميخواي بگي به اون بگي - تا بشه سنگ صبورت - تا خالي بشي از درد دل و دغدغه فكر - دست آخرم بهش بگي كه : به كسي نگي ها ! و اونم بهت بگه : مطمئن باش پيش خودم ميمونه ... اونا اسمشون دوست صميمي بود ... یادشون بخیر ...

امروز از دوستاي صميمي خبري نيست . مشغله ها و بی حوصلگی ها و بي اعتمادي ها ديگه جائي براي دوست صميمي نذاشتن . ولي خب خدارو صد هزار مرتبه شكر كه يه دوست تازه جاي دوستاي صميمي رو پر كرده . دوست مجازي . امروزه ديگه درد دل نميكنيم ! تايپ ميكنيم ! تايپ ميكنيم تا كمي تا قسمتي از حرفامونو با دوست مجازي در ميون گذاشته باشيم . تا خالي بشيم از درد دل و دغدغه فكر . و مطمئن باشيم كه تا خودمون نخواهيم حرفها و رازهامون رو به كسي نخواهد گفت ... چه نعمتي ! و چقدر دوستت دارم من ! دوست مجازي ...





+ نوشته شده در  92/08/23ساعت 13:25  توسط محمد غفارپور  | 

با تو بودن را ؛ هزاران بار در دل داشتم  -  من به اين يك آرزويم ؛ سخت ايمان داشتم ...

موقع تشييع من ؛ از دور بويت مي رسيد  -  تا دو ساعت بعده مرگم ؛ همچنان جان داشتم ... 




+ نوشته شده در  92/08/15ساعت 15:30  توسط محمد غفارپور  | 

امروز مثل هر روز ؛ با من بساز اي درد  -  اين عشق كار من نيست ؛ اما چه ميتوان كرد ...

وقت عبور ميشد ؛ از قله هاي برفي  -  اما كسي برايم ؛ ره توشه اي نياورد ...

اين روزهاي آخر ؛ بايد وزيد و طي شد  -  با رودهاي راهي ؛ با بادهاي شبگرد ...

اي روح نابسامان ؛ با من نمان و بگريز  -  من خاك ميشوم خاك ؛ من گرد ميشوم گرد ...



+ نوشته شده در  92/08/15ساعت 15:29  توسط محمد غفارپور  | 

مخصوصا اين پاسخ هارو در اينجا مينويسم و بنمايش عمومي ميذارم

سلام رضا جان - خب آره اما منم يه آدمم مثل همه آدما - بعضيا دوسم دارند و بعضيا هم دوسم ندارن - كاريشم نميشه كرد - اما چون دايره اونائيكه دوسم ندارن بسيار محدوده ( يه همكار قديمي - يه دوست قديمي - يه فاميل قديمي - و تازگيا يه نفرم در محل كار جديد ) خيلي زود ميتونم حدس بزنم چي رو كي داره ميگه ... درست ميگي اما حسادت هائي كه ريشه در وضع نابسامان خانواده و نيز فشارهاي جورواجور زندگي داره - معمولا همين تيپ ها هستن - و من خيلي خوب اين چيزارو درك ميكنم - فقط آرزو ميكنم تا همه آدما داراي خونه و زندگي و كار و دوست و اوقات فراغت سالم باشن تا ...

سلام شادي جان - آره - همه مطالب قديمي و جديدم رو در يه فلش ذخيره كردم و ميكنم - چشم - خودمم خيال دارم اگه وبلاگ ديگه اي راه بندازم حتما با اسم مستعار باشه - بقول تو مثل 90 درصد وبلاگ نويسا - اونموقع هم مثل الان آدرس وبلاگمو به 12-10 نفر بيشتر نخواهم داد ...

سلام رها جان - ممنونم ازت - ولي من زن و بچه دارم و اونارم خيلي دوست دارم - خب شماها دوستام هستين ديگه... دوستاي صاف و صادق اينترنتي ...

سلام محسن جان - من هيچوقت به رفتن خارج و فرنگ اصلا فكر هم نكردم - همه زندگي و خونه و كار و خاطرات و ريشه من همينجاست - بطور كلي ( و البته نه جزئي ) از وضع موجودم هم رضايت دارم - ممنونم ازت ...



+ نوشته شده در  92/07/07ساعت 20:53  توسط محمد غفارپور  | 

حالم خيلي خوبه - همه چي آرومه – آروم و خوب - چه هواي پائيزي قشنگي - چه عطر دل انگيزي - دلچسب و دل انگيز و قشنگ - شيرين و رنگي – و شاد – و خنك – حال خيلي خوبی پيدا كردم - نميدونم چه جوري بگم – مثل اين مي مونه كه توي يه هواي سرد و برفي رفته باشم زير لحاف و سرمو مثل موش انداخته باشم بيرون و با چشمای کنجکاو و ورقلمبیده ، شاد و بی خیال و سرمست دونه هاي برفای سفيدو ببينم كه دارن رقص كنان پائين ميان – و بادکنکهای رنگی و بزرگ و کوچیک که خلاف جهت برفا دارن میرن بالا - يا بازي چند تا بچه گربه ناز و ماماني رو تماشا كنم – يا پرواز و رقص پروانه هارو بر فراز گلها – يا بالا پائين پريدن چند تا ماهي قرمز كوچولورو - يا بيرون اومدن دو تا بچه كبوتر خوشگل و ماماني از توي تخماشون – يا توي يه باغ خوشگل رنگ و عطر و بوي نارنج و ترنج رو - یا بادبدکهای رنگارنگ رو که بچه ها رو به آسمون توی آسمون هوا کردن .... انگاري تيك تاك ساعت ديواري هم داره برام آواز مي خونه – خلاصه همه چي آرومه – خوبه - قشنگه - فکر کنم بخاطر نسيم پائيزه و ... گفته بودم كه خوشبختي فقط يه حسه - و دائمي نيست - گاهي بسراغ آدم مياد و - گاهي هم از آدم دور ميشه ...   م . غ 


+ نوشته شده در  92/07/06ساعت 21:35  توسط محمد غفارپور  | 

حالم اصلا خوب نيست ! دلم ترك خورده ... نفسهام سنگين شده ... پاهام سست شده ... مغزم كار نميكنه ...  آدمارو مثل سايه ميبينم ... حوصله هيچ كاري رو ندارم ... شبيه هيچ شدم ... شبيه پوچ ... نميدونم چي ميخوام ... اصلا چرا بايد چيزي بخوام ... دلم براي خودم تنگ شده ... خيلي تنگ ... چقدر هوس بارون كردم ... با عطر فلفل سبز ...


+ نوشته شده در  92/06/30ساعت 17:56  توسط محمد غفارپور  | 

در تكاپوي تند شهر

لابلاي آهن و دود و صدا

و درميانه آدم هاي جورواجور و مظطرب و نگران

در يك روز تعطيل در يكي از خانه هاي شهر دراتاقم نشسته و نفس مي كشم

گاهي فرصتي اگر پيش بيايد درافكار خود فرو مي روم

و اگر بهانه اي و تلنگري باشد به خويشتن خويش باز مي گردم

با تمام وجود وارد سرزمين خاطره و خيال مي شوم

درخاطره به آدم ها مي رسم

و در خيال هم ...... به آرزوها

اين تنها چيزي است كه با من و براي من مانده است

بدون آنكه درآن شريكي داشته باشم و يا برآن مزاحمي

واينبارتو (  ) همان بهانه و همان تلنگري

بي صدا وآرام مرا به خاطره وخيال مي كشانيم

به دنياي شيرين وبي رياي آنروزها

به كوچه هاي باريك وتو در تو

به آدمهاي ساده و صميمي

به تابستانهاي گرم و قرمز

به زمستانهاي سرد و آبي

به پروازكبوترها در آسمان ظهر و... قارقار كلاغ ها در برف عصرها  

به موج آرام و پي در پي درياي شب و ... جق جق آن هيزم ها  

به آواز خروس در سحرگاهان و ... پارس سگها از آن دورها

به اذان ظهر تابستان و ... عطر و بوی رها شده  ناهار از پنجره ها

به عطر ياس ريخته از ديوار و ... هفت رنگ و وارنگ بنفشه ها

به نم نم باران و ... خش خش برگ ها زير پاي عابر تنها

به شيطنت هاي دل انگيز و ... دلشوره هاي قشنگ پرازبيم و اميدها

و در فضائي غوطه ور ساختي ام ... درست مثل فضاي آنروزها .........                          

م .  غ  



+ نوشته شده در  92/06/30ساعت 17:29  توسط محمد غفارپور  | 

با احساسات خودم دوست و رفيق و صميمي ام - باهاشون زندگي ميكنم - خيلي باهاشون حال ميكنم -  در لحظاتي خاص ؛ درحالاتي خاص ؛  بدلائلي خاص ؛ بخاطر چيزي يا كسي ؛ نرم و ساده و پاك و منزه وارد فضائي خاص ميشم – گرم ميشم – داغ ميشم –  به وجد ميام - به چيزائي فكر ميكنم كه شايد وجود داشته باشند و شايد وجود نداشته باشند – چيزائيكه ميتونن متعلق به گذشته ياحال يا آينده باشن – غم كه نه ! نوعي تعلق خاطر يا دلتنگي شادي آور سراسر وجودم رو فرا ميگيرن - ازذهنم و ازدلم ميگذرند و وقتي مي نويسمشون سبكبالم ميكنند – وچه دنياي زيبا و قشنگ و دوست داشتنييه اين فضاي احساسات – اونائيكه اين نعمت نصيبشون شده خوب ميدونن كه چي ميگم - ممنون خدايم هستم كه اين حالتهارو درحد خودم بمن داده – چقدرجالبه ! چه شيرينه ! چقدرخوبه كه وقتي درتنهائي و سكوت قرار ميگيرم و بهانه اي پيدا ميكنم ميتونم همه اين حس ها و کلمات و جملات رو درذهن و دلم به رقص و به پرواز دربيارم -

برخلاف تصور عامه مردم ؛ من كه اين فضارو بارها و بارها تجربه كردم به اين نتيجه رسيدم خيلي از آدمائيكه احساساتشون قويتر و پررنگتره بهيچوجه افسرده وغمگين نيستند – بلكه برعكس خيلي هم شاد و سرحالند – انگاركه يك نيروي خاص هيجانات اونارو درجمع ؛ استراحت ميده درتنهائي – انگار كه يه جورائي تخليه انرژي معكوسه براشون 

آدمائيكه دربست درحصارخانه و تحصيل و كار قرار نميگيرن بلكه زماني رو هم به روح و روان و احساس و عاطفه اختصاص ميدن رو خيلي دوست دارم و يه جورائي براي من محترمند - چه اونائيكه ازخودشون شعر يا متن ميگن و یا آهنگ میسازن و میخونن - و چه اونائيكه با چنين شعرها و متن ها و آهنگها و ترانه هائی حس و حال میگیرن و احساساتي ميشن ___ م . غ  




+ نوشته شده در  92/04/11ساعت 19:41  توسط محمد غفارپور  | 

لحظه اي مکث ... زمان اينجا ... مكان اينجا ... در سکوت سنگین یک  بعد از ظهر گرم ... و روشناي آفتاب داغ پشت پنجره ... و حرکت بيصداي تکه ابرها ... و پروازهواپیمائی دردوردست ... و طنین آوازقمری ... و صدای پای عابر تنها ... و تیک تاک ساعت دیواری ... و ظرفی پراز زردآلو و گیلاس و تکه های یخ ... و کتاب رومان قوزپشت نتردام بر روی میز ... و نسيم خيس و خنك كولر ... و رقص سبكبال پرده ها ... و ... ایام همچنان درگذراست ... آرام و بیصدا ... مثل همیشه ...

دوستان ... کم کم یه تابستان دیگه داره از راه میرسه ... یاد ایام کودکی بخیر ...



+ نوشته شده در  92/03/25ساعت 16:32  توسط محمد غفارپور  | 

آدماي بزرگ به ايده ها مي انديشند ...

آدماي معمولي به رويدادها ...

و آدماي كوچك به ديگران ...

شما به چه مي انديشيد ؟


+ نوشته شده در  92/03/18ساعت 12:25  توسط محمد غفارپور  | 

چشمانم كه درمسيرحضورت قرارميگيرن ... مي بينمت ... روي نيمكت چوبي كهنه ونم گرفته نشسته اي ... درخنكاي هوائي دلچسب ... زيرنم نم بارون ... زيرچراغائي كه يكي يكي روشن ميشن ... زيرسقف بي قرارشاخه هاي بيد مجنون ... نشسته اي ... تنها ... آرام ... بيصدا ... معصوم ... نسيم كه صداي آهنگشو كمي بيشترميكنه ... گيسوانت همراهي آغاز ميكنن ... ورقص ابرها كه كمي تندترميشه ... نازوكرشمه ها ي ماه هم آغازميشه ... نگاه كن ... هميشه بين زمين وماه فاصله اي هست كه به نگاه كردنش مي ارزه ... وتو ... مثل ماه ... به صد ناز ... آروم و بيصدا ... هرشب ازبام  دلم  ميگذري ...... 




+ نوشته شده در  92/02/26ساعت 22:8  توسط محمد غفارپور  | 

اعتراف ميكنم :

وقتيكه بچه بودم دور مورچه ها آب مي ريختم تا محاصره بشن و بترسن و ... اما خب بعضي هاشون ميمردن .

وقتيكه بيدار ميشدم و ميديدم كه جامو خيس كردم ؛ ميرفتم زير لحاف و اينقده فوت مي كردم تا خشك بشه ... اما خب جاي لكه هاش باقي ميموند و معلوم بود كه يه اتفاقي افتاده ...

ميرفتم سر يخچال و بستني ها رو يكي يكي ورميداشتم و مي خوردم و وقتيكه ميپرسيدن بستني ها رو كي خورده و تموم كرده ميگفتم من نخوردم و انكارميكردم ... اما خب خدائيش اونوقتا غيرازمن بچه ديگه اي توي اون خونه نبود .

وقتيكه بعد ازظهراي تابستون بزور ميگرفتن ميخوابوندنم ؛ چشمامو مي بستم و خودمو الكي ميزدم بخواب و منتظر ميشدم تا وقتي همه خوابشون برد يواشكي پاشم برم پي كارم ( پي بازي ) ... اما خب وقتيكه همه ميگرفتن ميخوابيدن ... منم خوابم ميبرد .

وقتيكه دخترعمه هام ميفرستادنم تا 4 تا بستني نوني ازسركوچه بخرم توي راه مدام بررسي ميكردم تا ببينم كدوم بزرگتره وخامه هاي بيشتري داره اونو ميذاشتم آخرپاكت تا موقع پخش كردن ( كه معمولا بترتيب سن بود ) اون گندهه و پرخامهه بمن برسه ... اما خب هميشه ازهمه كوچيكتررو پيدا ميكردن و بمن ميدادن و كلي هم از بستني من تعريف و تمجيد ميكردن .

وقتيكه چيزي ميخواستم و برام نميخريدن با انگشتم آب دهنمو ميماليدم پاي چشام و داد و بيداد راه مينداختم كه خيال كنن خيلي ناراحتم و راست راستي دارم گريه ميكنم ... اما خب اينجور موقع ها چند تا نيشگون ازم ميگرفتن تا ساكت بشم .

وقتيكه توي درس رياضي نمره تك ميگرفتم اون كاغذو ازلاي دفترم ميكندم و مينداختم دور ؛ اما خب جاي باقيمونده گوشه كاغذ پاره ها توي جاي جاي دفترم مونده بود و معلوم بود .

وقتيكه صبح هاي زود تابستون روي پشت بوم خونمون از خواب بلند ميشدم چند دقيقه اي توي جام ميشستم و  الكي چشامو ميماليدم و زيرچشي و دزدكي به دختراي حاجي حمومي كه روي پشت بوم بغلي خوابيده بودن نيگاه ميكردم و ... اما خب يه روز حاجي بهم گفت كه پسر ! صبحا كه از خواب پاميشي زودي جاهاتو جمع كن و بپر پائين . باشه ؟ كه منم سرمو تكون دادم و گفتم باشه . چشم .

خيلي زود ( از 12 10 سالگي ) بود كه متوجه شدم خلاف بما نيومده و باصطلاح معروف توي گروه خوني ما نيست ... بعد از اون رويه زندگي من عوض شد و شدم يه پسر خوب



     
+ نوشته شده در  92/02/13ساعت 17:9  توسط محمد غفارپور  | 

خورشيد مثل هميشه از شرق سرك ميكشه ... مياد و مياد و از بالاي سرمون رد ميشه ... آهسته ... آهسته ... ميره و ميره و درغرب پنهون ميشه ... و ساليان سال اين آمد و رفت ادامه داشته و داره ... اما اينروزا با صداي عقربه هاي ساعت داره صداي پايان ضربان قلب زمستونو بگوش ميرسونه ... و داره بمن ميگه كه هي ! كجائي ! ؟ حواست هست !؟ اسفنده ها ! همون ماهي كه هميشه ازش حرف ميزني ! و هميشه بهش فكر ميكني ! همون ماهي كه ميگي رومانتيكت ميكنه ! به قلبت تلنگر ميزنه ! با بازي ابر و باد و آفتاب و بارونش احساست رو زنده میکنه ! همون ماهي كه ميگي سرشار از خاطره ميكنتت !  و بياد بچگي ها ميندازتت !  و بياد نوروز !  و بياد عيد !  همون ماهي كه ميگي آسمونش غرق خياله و ... آبي تر و شفاف تر ... و خنكاي هواش دلچسب تر ... و شباش رويائي تر ...

و براستي كه اسفند اينچنينه ... ماهي زنده ... ماهي متفاوت ... ماهي دوست داشتني ...

مهمان احساساتم ميشم ! بسوي پنجره ميرم و بازش ميكنم ... خيره به آسمون ( و 3 نقطه ) نفسي عميق ميكشم ( و 3 نقطه ) چشامو ميبندم ( و 3 نقطه ) چه هواي قشنگي !  چقدر تميزه ! چقدر پاكه ! چقدر نازه ! آه اسفند عزيز ... چقدر مظلوم واقع شدي تو ... در اين قيل و قال زمانه ... و دراين هياهوي ناشيانه ... مارو ببخش ... مارو ببخش كه اينقدر ازت فاصله گرفتيم و ... دور شديم ... 

رنگين خاطره هاي خيال دور سرم بپرواز در ميان ! بياد پدربزرگ و مادر بزرگم مي افتم ! و باغچه كوچيك خونه قديمي و گلاي رنگ و وارنگش ! و بازي گربه هام ! و درس و مشقم ! و ترانه گل اومد بهار اومد پوران ! و ترانه شكوفه ويگن ! و چراغ های سردر مغازه ها ! و شور و شوق مردمان ساده دل و يكرنگ ! و طنين صداي خنده هاي كودكيم ! و شيطنت هاي نوجواني ام ! و كتاب هاي رومان ! و كارت هاي تبريك ......    

و بعد از گذشت اينهمه سال ... آسمون اسفند فارغ از قيل و قال زمانه ... و هیاهوی ناشیانه ... مثل هميشه ؛ همچنان داره كارخودشو دنبال ميكنه ... عطرمي پاشه ...  طراوت مي سازه ... روح مي بخشه ... و با دل هاي لطيف عشق بازي ميكنه ... ببين ! گوش كن ! ميشنوي !؟



    

+ نوشته شده در  91/12/16ساعت 20:29  توسط محمد غفارپور  | 

نعمتهاي بیشمار پروردگار عالم و آدم هميشه از جنس برف و باران و ... نيست . گاهي خدا ( حالا بهر دليلي كه خودش صلاح و مصلحت دونسته ) آدمائي رو كنار برخي بندگان خودش قرار ميده كه ميتونن مثل يك يار كمكي موجب اميدواري و آرامش و نشاط و موفقيت و پيشرفت اونا بشن . اين آدما كه من اونارو هديه اي بي سر و صدا ازجانب خدا به برخي بندگانش ميدانم و مينامم بقدري صاف و صادق و پاك و سالم و مطلع و متواضع و تاثیرگذار و بانفوذ و اكتيو و خيرخواهند كه وقتي بعنوان حالا زن يا شوهر ( درخانواده )  اوستا يا شاگرد ( درمغازه و بازار ) استاد يا دانشجو ( دردانشگاه ) مدرس يا طلبه ( درحوزه ها ) مربي يا بازيكن ( در ورزشگاه ) دوست و رفيق ( در محل زندگي يا كار ) رئيس جمهور يا وزير ( در دولت ) وزير يا مدير ( در وزارتخانه ها ) رئيس يا كارمند ( دراداره ها و شركتها ) ... دركنار برخي ديگه از بندگان خدا قرارميگيرند با خودشون خير و بركت و منفعت به ارمغان ميارن . نه لزوما براي خودشون بلكه براي ديگري

چنين هديه هائي بسيار كمياب و ارزشمندند و درمقابل ؛ نيازمند توجه و حمايتند

نيازمند توجه اند چونكه انسان بطورغريزي از تعريف و تمجيد و توجه خوشش مياد و اميدوارتر و با نشاط تر و با انگيزه تر ميشه  

و نيازمند حمايتند چونكه همواره فرستادگان شيطان هم در صحنه حضور دارند و از هديه دهنده و هديه و هديه گيرنده عصبانيند و بعناوين مختلف و با ترفندهاي گوناگون مدام در پي ارسال انرژي منفي و تضعيف و تخريب و حذف چنين نعماتي هستند ...

اینو یادآوری کردم تا اگر در زندگي چنين هديه هائي براي ما هم فرستاده شده و چنين نعماتي نصیب ما هم شده و چنین موجوداتی دركنار ما هم قرارگرفته اند ( حالا بهرعنواني : همسر -  صاحبكار - شاگرد – استاد - دانشجو -  طلبه -  دوست - وزير - مدير – رئيس – كارمند –  كارفرما - كارگر ) حواسمون جمع باشه و بازيچه دست دسيسه هاي مامورين شيطان نشيم بلكه هوشمندانه قدر اين هديه را بدانيم و شكر اين نعمت را بجا بياوريم و در حفظ آن كوشا باشيم كه اگر غفلت كنيم يا فريب بخوريم از ما دور خواهند شد و پيرامون ما پرخواهد شد از آدمهائي كه برايمان دغدغه خواهند ساخت و شكست و زيان ...  م - غ

+ نوشته شده در  91/12/11ساعت 18:54  توسط محمد غفارپور  | 

ازامروز تصمیم گرفتم تا آدم دیگه ای باشم

لازم نیست دیگه به این فکرکنم که حق فقط نزد منه ودیگران بکل ناحقند

لازم نیست دیگه خیال کنم که من بهترینم ودیگران اینرا نمیفهمند ویا نمیخواهند که بفهمند

لزومی نداره که قیافه حق بجانب بخودم بگیرم وانتظارداشته باشم که دیگران برام کف بزنند وهورا بکشند

نیازی نیست که دیگه به غفلت واشتباهات هرچند کوچک خودم سرپوش بذارم و دست آخر همه رو مقصربدونم الا خودم

لازم نیست که اینقدرحرص بخورم که چرا آدما چنینند وچنانند وچرا فلانی اینطوره و بهمانی اونطور

لزومی نداره انقدربدنبال حق و حقیقت باشم وفکرکنم که من میتونم حق روبه حق داربرسونم وهمه چیزودرست کنم 

لازم نیست دیگه به گذشته فکرکنم وافسوس بخورم ویا به آینده فکرکنم ونگران باشم

گذشته تصویری بیرنگ ازخاطرات است  

آینده هم تصویری مبهم ازخیالات 

فقط امروزاست که واقعیت دارد

پس کافیست ازامروزمنم مثل دیگران باشم

درروزگاری که هیچ احساسی نیست وهمه ارزشها نابود شده است

درزمانه ای که فاصله بین دوست ودشمن یک وجب بیشتر نیست 

دردوره ای که انسانها حاضرند برای خالی کردن خود و یا حفظ یا تصاحب جا وجاه ومقام ویا لقمه نانی چربترتغییرچهره بدهند ویکدیگر را بدرند وحذف کنند

فقط کافیست که ازامروزمنم مثل دیگران باشم

دیگه نمیخوام اولین نفری باشم که شارژساختمان روپرداخت میکنه

دیگه نمیخوام درکوچه وخیابون بدنبال سطل زباله بگردم تا زباله کوچک درون مشتم را در اون بندازم 

دیگه برای عبورعابرپیاده ای که جلوم سبزشده پامو روی ترمزنخواهم گذاشت 

دیگه ازپیرمرد گدائی که با التماس ازم پول میخواد خجالت نخواهم کشید

دیگه ازچند روزمونده به تاریخ پرداخت قسط هام روزشماری نخواهم کرد 

دیگه غصه آرزوها و کمبودها ونداشته های آدما رو نخواهم خورد 

دیگه انقدرمراقب گفتارم ورفتارم که مبادا روح کسی را بیازارد و یا دل کسی را بشکند  نخواهم بود

دیگه رازیا اشتباهات آدمها را درسینه نگه نخواهم داشت . و بخودم خواهم قبولاند که درخبر چینی وغیبت وتهمت لذتی هست که درحرمت نیست 

ازامروزدرامروززندگی خواهم کرد که واقعیتی ازیک صبح تا شب است . ازیک بیداری تا خواب

ازامشب بهنگام نوشیدن یک فنجان چای گرم دراتاقی امن درحالیکه با دندانهایم قند را درون دهانم خرد میکنم وبا چشمای قلمبیده به صفحه تلویزیون خیره شدم به این خواهم اندیشید  که پشت پنجره ؛ مملوازموجودات ریز و درشتی است که لابلای هم می لولند وبمحض کوچکترین ارتباطی ویا اتفاقی براحتی یکدیگررا آزارمیدهند وله میکنند . ومنهم یکی ازهمین موجودات هستم . چیزی درست شبیه آنها  

آیا میتوانم ........ !؟

 

+ نوشته شده در  91/11/09ساعت 18:6  توسط محمد غفارپور  | 

توي اين دنيا ! يه آدمائي هستن كه وقتي باهاشوني حس خوشايند بودن و عطر و طعم شیرین زندگي كردن برات پررنگتر ميشه - هوارو پاكتر و صافتر و شفافتر از هميشه ميبيني  –  درخشش خورشيد ( آفتاب ) و نورماه ( مهتاب ) برات جذابیت بیشتری پیدا میکنن – دوست داري به ستاره ها نگاه كني –  چشات همش به آسمونه و دنبال پرواز پرنده ها - و حركت ابرها و برف و بارون - دوست داري وقتيكه برف مياد بري آدم برفي درست كني –  و وقتيكه بارون مياد بری زیر بارون و پاهاتو محكم بكوبي رو آب و خيس بشي  – دوست داری بری بشینی جلوی تلویزیون و برنامه کودک تماشا کنی - از همه آدما خوشت مياد –  دوست داري با همه مهربونتر باشي – مودبتر باشي – حرفاي خوب خوب بزني – به دور و وريات تعارف بكني – خوبي كني – كمك كني –  براحتی میتونی به اين دسته از افراد اعتماد کنی و نگران هيچ چيزي نباشی –  سبک - راحت - آزاد - رها - به زندگي اميدوارتر ميشي - به وجد مياي – به ذوق مياي - انرژی مثبت میگیری و انگیزه هات چند برابر میشه - قلبت وسعت پيدا ميكنه –  روحت عظمت مييابه –  ذهنت صاف و روشن ميشه –  اثري از کبر و غرور و بخل و حسد و كينه و عداوت و دروغ و دوروئي در اونا نيست –  رند نيستن – نقشه نميكشن - با مرامند - حرفاشون بهت آرامش میده - نشاط ميده - اينها همه چيزو خوب ميبينن – مثبت ميبينن – قشنگ ميبينن -  اينقدرخوب و پاك و نجيب و بي آزارن كه در روزاي سرد و سخت و خاكستري حضورشون زندگيتو گرم و شيرين و رنگي ميكنه - صداقت و صميميت و يكرنگي و ادب و مهربوني و خنده روئي مثل چسب بهشون چسبيده  –  و رازداري –  محرم اسرارن - و يه جورائي سنگ صبورن – به حرفات خوب گوش ميدن و دوست دارن كمكت كنن – آرومت كنن – شادت كنن ... اونا دلهارو تسخیر میکنن و محبوب دلها هستن ...... 

اونا بمعناي واقعي كلمه خوبند ... خوب ! و خوب كسي است كه ضمن دارا بودن تمامي خصوصيات و صفات ذاتي مثبت و منفي انساني و دارا بودن تمامي احساسات و انديشه ها و تمايلات و غرائض  آدمي ( درست مثل ديگران ) نه تنها هيچگاه با پندار و گفتار و رفتارشان به جان و مال و جسم و روح و آبرو و شخصيت ديگران تعدي نميكنند ( و تعدي بمعنا و مفهوم استفاده از زور و زر و تزوير بمنظور تخريب يا تصاحب ) و موجب آزار و اذيت و ناراحتي و نگراني و غم و اندوه و ضرر و زيان ديگران نميشوند بلكه همواره بطرق مختلف موجب آرامش و شادي و نشاط و اطمينان خاطر و موفقيت و منفعت اطرافيانند ...    

تعداد اين آدما زياد نيست – اما هستن – در همين كوچه پس كوچه ها – در لابلاي همین آدمها ......

آغوش ( كنار ) اين آدما ؛ امن ترين جاي دنياست ........

آهاي آدماي خوب ... ممنونم از شما – خوشحالم از حضورتون – از بودنتون ...... خوشحالم كه هستين .....  م – غ


+ نوشته شده در  91/10/16ساعت 10:16  توسط محمد غفارپور  | 

ایکاش آدما هر حرفی رو که میشنیدن براحتی باور یا قبول نمیکردن - حرفی که تبعات خاص خودشو داره و میتونه باعث ناراحتی مخاطب و گوینده و شنونده بشه - و به این هم فکر میکردن که حرفها بدلائل مختلف ( بدلائل مختلف ) میتونه خیلی بزرگتر یا کوچکتر و خیلی پررنگتر یا کمرنگ تر از واقعیت بیان شده باشه و یا اینکه اصلا اونطوری نبوده باشه - ایکاش وقتیکه حرف عجیبی رو میشنیدن قبل از صدور حکم برای چند دقیقه ای عمیقا میرفتن توی فکر و با در نظر گرفتن خیلی چیزا ( خیلی چیزا ) نتیجه گیری و قضاوت میکردن - ایکاش میدونستن که قضاوت بسیار سخت و سنگینه و اگه بخوان با حرف و حدیث غیابی ! و یا با خیال و توهم احتمالی ! در مورد آدما قضاوت کنن ظلم بزرگی مرتکب شدن - ایکاش آقای ... هم (که اسم و آدرسی برام نذاشته تا بتونم مستقیم با خودش صحبت کنم ) قبل از قضاوت و صدور رای کمی بیشتر فکر میکرد - که دراونصورت مطمئنا نتیجه گیری و قضاوت بهتر و درستتر و عادلانه تر و منصفانه تری میتونست داشته باشه - ولی افسوس که آدما این روزا فرصت و حوصله فکر کردن ندارن ! و تخیل رو به تفکر ترجیح میدن !  

و اما دشمن عزیز! صرف داشتن وبلاگ چیز بدی نیست . تکنولوژی و ابزار و امکانات امروزی به آدمها این فرصت و این اجازه رو میده که یک روزنامه شخصی (یا همان وبلاگ) داشته باشند و ازاین طریق احساسات و اندیشه ها و نقطه نظرات خودشون رو برای خودشون و دیگران بنویسند ومطرح کنند.این محتوی وبلاگه که میتونه خوب یا بد باشه . وبلاگی که محتوایش طرح احساسات و اندیشه ها و نقطه نظرات نویسنده اش باشد و از دایره ادب و نزاکت خارج نشده و با ملحوظ داشتن واقعیتها ( و نه ایده آلها ) سعی در حس دادن و امیدواری دادن و روحیه دادن به افراد داشته باشه نه تنها بد نیست بلکه مفید و حتی محترمه  

بد اینه که یکنفر مدام تورو رصد بکنه و از میان صدها مطلب یکی دو تا مطلب رو علم کرده و سعی در تخریب تو داشته باشه ! بد اینه که مطالب را آنگونه که دوست داری جلوه بدی و نه آنطور که بواقع بوده و تو ازش خبر نداری و یا خبرداری و با قصد و غرض طور دیگه ای جلوه میدی ! خودت را تخلیه کنی و بقیمت ناراحت کردن دیگران یه چند روزي خوش باشي !

کاش یکباردیگه به آنچه که برام نوشتی رجوع کنی و ببینی که چی و چگونه نوشتی !!! 

 

    

+ نوشته شده در  91/05/19ساعت 9:29  توسط محمد غفارپور  | 

شايد اگرتوصيه هاي جسته و گريخته پدران و مادران به فرزندانشان كه بخاطر دلسوزي و نگراني مطرح ميشود ؛ بطور تجميعي در وبلاگ قراربگيرد تاثير و دوام بيشتري داشته باشد – شايد – لذا به فرزندانم که وبلاگم را میخوانند توصيه ميكنم كه : 

همواره در زندگي براي هر كاري عاقلانه هدف داشته باشيد – هوشمندانه برنامه ريزي كنيد – و مجدانه  اقدام كنيد . هدف گذاری – برنامه ریزی – و اقدام - همراه با صبر و حوصله شما را به هرچيزي يا به هرجائي كه مي خواهيد ميرساند   

هيچگاه به كارهاي خلاف و راههاي خلاف نه فكر بكنيد و نه عمل بكنيد - زرنگي و عرضه و لياقت شما در رسيدن به اهدافتان از راههاي درست و قانوني و شرعي است اینها از یکطرف شما را به اهدافتان خواهد رساند و از طرف دیگر آرامش خاطر و آبروي اجتمائي شما را تضمين خواهد كرد 

نترسید ولی احتیاط بکنید - ترس با احتیاط فرق دارد - ترس برادر مرگ است - ولی احتیاط شرط عقل است - هر کاری که میخواهید بکنید ابتداعا به همه جوانب و تاثیرات و تبعات آن خوب بیندیشید 

هميشه تميز و مرتب و شيكپوش و خوشبو باشيد – لبخند بزنید و مودب و مهربان باشید - البته با در نظر گرفتن فرهنگ عمومي جامعه و شرايط زماني و مكاني - رومانتیک باشید و احساسات لطیف و زیبا پسندانه خودتانرا بروز بدهید - تا محبوب بشوید   

تحصيلات خودتانرا تا گرفتن مدرك دكترا بدون وقفه ادامه دهيد و تا درستان را تمام نکرده اید كاري را شروع نكنيد و حتما در رشته ای که بدان علاقه دارید تحصیل کنید  

ازهم اكنون ودرآينده – پولهاي توجيبي و حقوق و درآمدهاي خودتانرا به 3 قسمت مساوي تقسيم كنيد ( هر چقدر که باشد مثلا همین ۱۰ هزار تومان هفتگی که الان از من میگیرید) قسمت اول را خرج احتياجات ضروري روزمره كنيد – قسمت دوم را پس انداز كنيد – وقسمت سوم را خرج تفريحات سالم .  

3 تا دوست خوب شناسائي و پيدا كنيد ( دوست خوب كسي است كه پاك و سالم و تر و تميز و شاد و مهربان و مودب و دلسوز بوده و آنچه را که براي خودش ميخواهد براي شما هم بخواهد – کسی است که با بخل و کینه و حسد روی اعصاب شما راه نمیرود - خلاصه کسی است که مثبت است و انرژي مثبت به اطرافيانش منتقل میكند ) و با آنها صميمي بشويد و بمناسبتهای مختلف به آنها هدیه بدهید و آنها را جذب و حفظ بكنيد و درآينده پس از تشكيل خانواده هم با آنها ارتباط خانوادگي داشته باشيد . بهنگام با هم بودنها ازهمان اول طي كنيد که هميشه دونگي خرج كنيد تا دوستي و ارتباطات شما ازهم نپاشد    

تا مي توانيد از كسي پول قرض نگيريد و به كسي هم پول قرض ندهيد كه ريشه بسياري ازاختلافات و آشفتگيهاست . اما تا ميتوانيد كمك فكري كنيد ووقت بگذارید كه اطرافيانتان هم به اهدافشان برسند – یادتان باشد هركسي ( از جمله خود شما ) بايد با همان پولي كه دارد زندگي خودش را شكل بدهد نه با استفاده از پول دیگران   

همواره و درهمه جا احترام بزرگترها و پيشكسوت ها را نگه بداريد که نشانه ظرفیت و ادب شما خواهد بود - این احترام ها چرخشی است و روزی نوبت شما هم خواهد شد  

علاوه بر خودتان با خانواده پدری و مادری تان و با عمو و عمه و خاله و دائی خودتان ارتباط داشته باشید - بمناسبتهای مختلف با آنها در ارتباط و رفت و آمد باشید - سعی کنید که مسافرتهایتان هم همیشه با آنها باشد - آنها افراد فامیل درجه یک شما هستند - مبادا دور بشوید و بی ریشه و تنها بمانید

قدردان و قدرشناس باشيد – اگر كسي به شما خوبي كرد بارها و بارها آنرا نزد خودش و ديگران بازگو بكنيد - بازگو کردن خوبیها باعث گسترش خوبیها در اجتماع و اطراف شما خواهد شد  

درهرشرايطي دركشور خودتان ( ايران ) زندگي كنيد . در كشور خودتان هميشه احساس صاحبخانه بودن خواهيد داشت . در تلخی ها و شادی ها با هموطنان خودتان باشید    

خوشبختی یا بدبختی دائمی نیست - تمام شدنی هم نیست - یک حس موقتی است - پس هر وقت که احساس کردید شاد و خوشبخت نیستید نگران نشوید چونکه زمان میگذرد و شما هم مثل دیگران بارها و بارها احساس خوشبختی خواهید کرد - خوشبختی یعنی رضایت داشتن از وضعیت موجود که گاها پیش می آید و گاها پیش نمی آید  

وارد دنياي علم و اقتصاد و هنر و ورزش بشويد – زبان انگلیسی و کامپیوتر خودتانرا تقویت کنید - در یک جاي معتبر استخدام شويد و در كنارش يك بيزينس را هم شروع كنيد ( و همه پولهایتانرا در یک کار وارد نکنید ) نواختن يك ساز را بياموزيد – دريك رشته ورزشي هم وارد بشويد – اما هرگز و هرگز وارد سياست نشويد . امروزه دراكثر كشورها سياست به سياستمداران خودش آسيب و ضررميرساند . چه بحق باشند و چه ناحق – صدمه ميبينند -  ازكناراين ديوار شكسته همواره دور بمانيد .  

خدا را فراموش نكنيد – اصول دين و فروع دين را هميشه بياد داشته باشيد – و اگرهم بعضي وقت ها در برخي امور تنبلي كرديد حداقل حرمت و احترام اصول و فروع و بزرگان دين را نگه داريد  

هر يك از اين ۱۵ مورد ( با توجه به واقعیات موجود اجتماع ) اثرات و تبعات مثبت و متعددي در زندگي شما خواهند داشت و موجب تقويت حس امنيت و آرامش و اميدواري و نشاط گرديده و باعث موفقيت شما در زندگي خواهند شد 

              

+ نوشته شده در  91/05/05ساعت 17:25  توسط محمد غفارپور  | 

سياه و ...

آنجا كه خورشيد آخرين زور خود را بكار گرفته و در لابلاي ابرهاي سياه و سفيد در حال تسليم شدن به شب است –  در غروب يكروز سرد و مه آلود –  در  ساحلي غمناك – دستان نرم و مهربانت را از دستانم جدا ميكني –  و روانه ميشوي –  در يك قايق كوچك مي نشيني - و بمن خيره مي شوي - و همراه با باد روانه ميشوي – راه مي افتي – حركت ميكني – همانند قوئي سبكبار بر روي آب  – و در حاليكه زلفانت از باد شبانگاه نرم نرمك تاب ميخورند -  دور ميشوي – دورتر – دورتر – آرام آرام در آغوش مه محوتر و محوتر ميشوي –  ومن – كه انگار تازه از شوك بيرون آمده باشم –  نگران ميشوم –  دست مي اندازم – تا بگيرمت – اما – هر چقدر كه دستهايم را درازتر ميكنم – به جائي نمي رسند –  خالي ميمانند –  با فرياد صدايت ميكنم – اما نميشنوي - هنوز خيره نگاهم ميكني -  در حاليكه خنده از چهره ات محو شده است - و من - مايوسانه نظاره ات ميكنم – اكنون ديگر شب پيروز ميدان شده – و سياهي خود را بر پهنه زمين گسترده است –  مشعل هاي تازه افروخته شده اختران يكايك در آنسوي ابرها پنهان ميشوند - و ابرهاي سياه فضاي بيشتري از آسمان شب را پر ميكنند – و باران را در دامن باد مي ريزند - ديگر سو سوي چراغ فانوس دريائي را ميتوانم ببينم – بسمت فانوس در حركتي – از كنار فانوس دريائي كه عبور ميكني – ديگر به سختي مي بينمت – و ديگر نيستي – و ديگر نمي بينمت –  ماه - آنسوي فانوس – و در انتهاي دريا –  گهگاه ازلابلاي ابرهاي سنگين سرك ميكشد –  و تو را بسوي خود مي خواند – و به پس مي راند –  دوباره فرياد ميزنم –  با تمام توانم فرياد ميزنم – تو را فرياد ميزنم – اما نمي شنوي – صدايم در ميان باد و در مسير آب گم ميشود – و تو - ديگر نيستي –  و رفته اي –  و از نظر ناپديد شده اي - و اكنون ماه هم ديگر در پشت انبوه ابرها كاملا پنهان شده - کابوس عجیبی است - دقایقی بهت زده و بی حرکت می مانم - اینجا کجاست -چقدر دلواپسم – چقدر دلتنگم – چقدر نگرانم –  چقدر نااميدم - من اينجا چه ميكنم - چرا هيچكس غير از من اينجا نيست – بر ميگردم – به پشت سرم نگاه ميكنم – جنگلي عظيم كه در دل شب خفته است – چه سكوت شلوغي – چه ابري – چه مه غليظي – صداي رعد و برق يك لحظه امان نميدهد – صورتم خیس شده - باد با پريشاني زوزه ميكشد –  و بر پيكرم ميكوبد - موج ها ي سهمگين در سياهي شب دائم به ساحل ضربه ميزنند –  و در پس هر موج صورتكهاي تيره و ترسناكي كه شبح مانند سر از آب بيرون ميآورند و نگاهم ميكنند و فرو ميروند – و صداي زوزه گرگها – كه از پشت سر بگوشم ميرسد -  و رد سايه مرموز و لنگ لنگان پير مرد قوزپشتي كه هر چه آنرا دنبال ميكنم به كسي يا جائي نمي رسم - و ناپديد شدن تنها جاده خاكي كه به اينجا منتهي ميشد –  و خاموش شدن چراغهاي خانه هاي دور - ميخواهم به تك درختي كه کنارم بود تكيه بزنم – اما تك درخت هم ديگر اينجا نيست –  و من – ناباورانه – خوب مي فهمم كه تنها مانده ام –  بي هيچ تكيه گاهي - غم تنهائي را با اعماق وجودم حس ميكنم - مي ترسم – خوف ميكنم –  ميلرزم - خوف و هراس سراسر وجودم را فرا ميگيرد - صداي امواج سهمگين و كوبنده دريا دوباره چشمهايم را بسمت دريا ميخوانند – در آن دوردست ها – انتهاي افق دريا بسختي پيداست -  اما از تو و قايقت ديگر هيچ اثري نيست – رفته اي – رفته اي بسوي ماه - ماهي كه از وراي فانوس و ازپشت دريچه ابرها صدايت ميزد –  انگار كه هيچوقت نبودي - و من مانده ام –  يكه و تنها – خسته - دلتنگ و نااميد – با نفس و سينه اي كه از غم دور شدنت سنگين شده -  مانده ام در سياهي شب – در ميانه جنگل و دريا –  مثل غريبه اي در مه - در زير ابر و باد – و رگبار و رعد و برق – چه غوغائي برپاست -  چقدر هوا سرد است –  گوئي زمين از مدار خود خارج شده - مثل يك سوال بي جواب خود را در ميانه زمين و آسمان معلق احساس ميكنم – هراسان و حيران و سرگردان – و سرانجام – زمين گير ميشوم –  تسليم ميشوم -  بيهوش ميشوم - و بخواب ميروم – خوابي عميق ....................... 


..... سفيد

چه هواي دل انگيزي –  نسيم روح بخشي سر و صورتم را نوازش ميدهد – و عبور عطر و بوي عاشقانه دريا - و صداي آرام بخش آب – و ترانه زيباي موج – و زمزمه ملايم چشمه - و صداي زني كه بچه هايش را ميخواند – و صداي قهقه خنده كودكي معصوم – چيزي مرا بخود مي آورد –  چشم هايم را بآرامي باز ميكنم –  صبح زود است - و سپيده مي دمد –  و چهره خندان روز بر روي عبوس شب غلبه كرده - دريا صاف و آرام است – و موج هاي كوچك در حال نوازش ساحل  –  از ابر و باد و مه و ماه و از فانوس دريائي اثري نيست – جنگل با وقار تمام زيبائي رويائي خود را به رخ ميكشد –  و سبزينه چمن هاي يكدست كه از دامنه كوه و جنگل تا به اينجا كشيده شده است - و لابلاي چمن ها گل هاي رنگارنگ عطر افشاني ميكنند – و انبوه گيلاس هاي قرمز كه از لابلاي شاخ و برگهاي سبز همانند گوشواره آويزانند – چند تا بادبادك رنگي بر پهنه آبي آسمان در پروازند - خورشيد لبخند زنان و كنجكاو از بالاي جنگل در حال سرك كشيدن به زمين است – دو تا پروانه قرمز و زرد مدام به سر و كول هم مي پرند – قاصدكي رها در باد مي رقصد –  لاك پشتي بزور خودش را بسمت دريا جلو ميكشد - كفشدوزكي تند تند از دريا دور ميشود – ماهيها در سطح آب بالا و پائين مي پرند و برق پولكهاي نقره اي رنگشان چشمها را خيره ميكند - مرغان دريائي بر فراز آب همديگر را دنبال ميكنند و نغمه شوق سرداده اند – گوئي با صدائي موزون سعي در حركاتي موزون دارند – آنطرف ماهيگيران تورهاي خود را جمع ميكنند –  ياد شب مي افتم –  چه شب وحشتناكي - و چه خواب هولناکی - تنم ميلرزد –  صدايت ميكنم – جواب ميدهي – نگاهت ميكنم – لبخند ميزني – خيره ات ميشوم - آغوش ميگشايي –  خود را به آغوشت مي سپارم – و آرام ميگيرم - خيالم آسوده ميشود –  كه اينجائي –  و صداي نفسهايت اميدوارم ميكند –  و صداقت كلامت آرامم ميكند – و عطر تنت نوازشم میکند – و تاكستان گيسوانت مستم ميكند – و انگور نگاهت مدهوشم ميكند – و شاتوت لبانت وسوسه ام ميكند – و انارستان  ......  و پيچ و تاب  ........ خيره بمن مينگري –  با تعجب و اشاره از من سوال ميكني : چه شده ؟ نگاهم را به دريا مي سپارم –  به انتهاي دريا –  و زمزمه میکنم : سیاهی رفتنت را ... و سفیدی بودنت را ...


+ نوشته شده در  91/03/26ساعت 16:18  توسط محمد غفارپور  | 

بايد فداكاري كني – بايد ايثار كني – بايد از خودت بگذري – بايد به او بينديشي - بايد هر آنچه در توان داري بكار بگيري – و به پايش بريزي – باید کمکش کنی - بايد دستش را بگيري - بايد در اوج بنشانيش – و در اوج ببينيش - و آنگاه كه در اوج قرارگرفت و ... پروازكرد و ...  دور شد ... فقط در خلوت خودت بي صدا قطره اشكي بريزي – قطره اشك دلتنگي –  مبادا دلگيرش كني – مبادا ناراحتش كني - حتي اگر همه چیز را فراموش كرد – حتي اگر صدايت را نشنيد - دعا كن – دعا كن كه بيشتر پر بگشايد – بيشتر اوج بگيرد – و بيشتر بخندد - مگر تو همين را نمي خواستي ؟



+ نوشته شده در  90/05/14ساعت 22:47  توسط محمد غفارپور  | 

چقدر خوشحالم – اينروزها شركت در سر بالائي صعود قرار گرفته – همه چيز رو به جلوست – اونم با سرعت و با شتاب – افزايش سرمايه - ارتقاء گروه در رشته فعاليتي – رتبه خوب - اخذ مجوزهاي جديد –  ورود به عرصه هاي فعالیتی جديد – و سود خوب – هر چند كه اين سود متعلق به من و همکارانم نيست و متعلق به سازمانمان است – ولي افتخارش متعلق به من و ماست – خدا را شكر كه همكاران خوب و نجیب و كوشا و سالمي نصيب من كرده – همكاراني كه هر يك در جائي بنوبه خود كارها را بخوبي پيش ميبرند و براي من و خودشون افتخار و آرامش مي آفرينند – همكاراني هدفمند و قانونمند و هوشمند و توانمند – بيشترين دليل خوشحالي من از پاداش كارانه خوبي است كه تونستيم این ماه با سود خوبي كه حاصل شده تقديمشون كنيم – پاداشي كه احساس كردم خوشحالشون كرد – پاداشي كه احساس كردم موثر بود – هر چند كه گوشه اي كوچك از زحماتشان را پاسخگو نخواهد بود – ولي خوب بود - چقدر ازخوشحالي اينها شاد ميشم – با نشاط ميشم – با انگيزه ميشم –  قربونشون برم – چه برنامه ها و چه آرزوهائي توي اين روزگار سخت و شلوغ براي خودشون دارن - خدايا مواظبشون باش – كمكشون كن تا بازم پاداش خوب نصيبشون بشه –  كمكشون كن تا بازم شاد بشن – كمكشون كن تا يكي يكي به همه آرزوهاشون برسن – كمكشون كن تا بازم به من كمك كنن تا شركت رو بالاتر ببريم و در اوج بنشونيم – شركتي كه بحق ثمره تلاش و تفكر و دسترنج خودشونه  



    

+ نوشته شده در  90/05/14ساعت 22:43  توسط محمد غفارپور  | 

بازم يه بعد از ظهر گرم تابستان – و روز جمعه - و ماه رمضان – یادتون میاد که گفته بودم بعد از ظهرای تابستون همیشه منو یاد گذشته ها میندازه ؟ امروزم احساساتی شدم - دلم براي محله و خونه قديمي مون توي خيابون مختاري تنگ شد – پا شدم راه افتادم – رسيدم – از ماشين پياده شدم – چه گرمائي  – چه سكوتي – چقدر تنهاست این کوچه – مسیر كوچه تنگ و بن بست رو گرفتم و رفتم ته كوچه – خونه قديمي مون همونطوري مونده – انگاري توي اين ۱۸ سالي كه از اونجا اومديم بيرون تكون نخورده – آرامش و گرما و سكوت بعد از ظهر يه تابستون اونم جمعه اونم توي ماه رمضون فرصت خوبي بمن داد تا بدون كمترين مزاحم و مزاحمتي دقايقي به ديوار تكيه بدم و در عالم خودم خاطراتم رو توي اون خونه و اون کوچه واسه خودم مرور كنم – درخت موئي كه موقع بچه گي پدر بزرگم جلوي چشاي من كاشته بود هنوز پابرجاست وهمه دیوارو پوشونده  – چقدر بزرگ شده – ياد گربه ام ملوس افتادم كه با بچه هاش دائما لابلاي اين درخت و شاخ و برگش وول مي خوردن و بالا و پائین میرفتن  – ياد روضه هاي ماهانمون افتادم كه ۲۰ سال ۱۰ سال اونور انقلاب و ۱۰ سال اينور انقلاب بپا بود و اينكه دو تا اتاق پائين و راهرو پر ميشد از فك و فاميل و درو همسايه و دوست و آشنا – ياد ميريونس و ملا احمد و آخوند مثمري – و بازيهاي من و بچه هاي مهمونا توي همين كوچه – ياد همسايه هائي افتادم كه ديگه الان نيستن – بعضي ها از اين محل رفتن و بعضي ها از اين دنيا -  يادش بخير اونوقتائيكه اكبر آقا ( ژاندارم ) و ممد آقا ( تاكسي دار ) ما بچه هارو دعوا ميكردن كه بعد از ظهري بريم خونه بگيريم بخوابيم و شلوغ نكنيم – ياد محمود آقا اصفهوني و دوغاي دست سازش كه سر همين كوچه بقالي داشت -  توي همين كوچه و جلوي همين در چه عصرهائي كه مادرامون آب و جارو ميكردن و بساط پهن ميكردن و تخمه ميشكوندن و ميگفتن و ميخنديدن -  و هفت سنگ و بالا بلندي و وسطي من و بر و بچه ها كه گاهي با غر زدن بزرگترا همراه ميشد – كه شلوغ نكنيم –  كه سروصدا نكنيم – كه دعوا نكنيم – پشت همين ديواري كه من ايستادم يه باغچه كوچيك بود و يه حوض كوچيك – هنوزم هست - چقدر توي اين باغچه من گل كاشتم – گل رز - گل بنفشه - گل یاس - گل ناز - گل میخک - محبوب شب - و چقدر توي اين حوض کوچولو آب تني كردم – هر روز ساعت ۲ كه بابا با دستاي پر از سر كار ميومد خونه ميوه هارو رها ميكرديم توي حوض – چقدر با اون ميوه هاي رقصان در آب بازي ميكردم – كيف ميكردم – حال ميكردم - چقدر توی حیاط این خونه با عمو جعفرم گل کوچیک بازی میکردم - پشت بوم خونه رو نگاه كردم – چه عصرای زمستونائی که برفاشو پارو کردم - چه شبهاي تابستونایي كه با همسايه ها ي اينوري و اونوري روي همين پشت بوم شب نشيني داشتيم – طالبي و خربزه و هندونه ميخورديم – بساط چاي و آب يخ هم بپا بود - چه شبهائي كه از روي همين پشت بوم ساعتها به ماه و ستاره ها خيره ميشدم – و صبحاي زود وقتيكه ازخواب بلند ميشدم در آغوش نسیم سحری و آواز قمری ها دزدكي اينور و انورو نيگاه ميكردم تا ببينم چيزي واسه ديد زدن گيرم مياد يا نه – تا سوژه اي بشه براي تعريف كردن به بچه محلها و خنديدن – از پنجره پشتي كوچيك زكيه اينا كه به وسط كوچه باز ميشد ديگه اثري باقي نیست – خونه اونارو كوبيدن و يه ساختمون جديد ساختن – آه از اون پنجره – آه از اون دختر ناز و معصوم و دوست داشتنی – از قم اومده بود و با عمه پير روضه خونش زندگي ميكرد – اون همیشه پشت این پنجره و پنجره هم شاهد خيلي چيزا بود – و همينطور اين پشت بوم – اتاقاي طبقه بالاي اين خونه مملو از خاطرات منه – من و تنهائیام - من و دلمشغولیام - من و دوستام – دوستائي كه حالا دیگه نیستن ... چقدر دوست داشتم الان از سرنوشت يكي يكيشون باخبر باشم – بدونم كجان – چيكار ميكنن – چه سرنوشتي پيدا كردن – چقدر يكدفعه دلم براشون تنگ شد – دلم هواشونو كرد – یاد و چهره و صدای یکی یکیشونو توی ذهنم مرور میکنم - و بغض میکنم - چقدر بغضم بهم نزدیکه

و امروز اين خونه ساكت و آروم و مظلوم جلوي چشم منه – انگاري در و پنجره و سنگ و آجرش كنجكاوانه به من زول زدن – انگاري يه غريب آشنارو پيدا كردن – انگاري خاطراتشون با خاطرات من زنده شده –  انگاري دارن دعوتم ميكنن – به وجد اومدن – به ذوق اومدن – چه روزها و شبهاي خوب و قشنگي با هم داشتيم – مگه نه ؟ ۲۴ سال !  یادت میاد روزی روکه برای آخرین بار درو بستیم و رفتیم ؟ و از آخرین وداع سالهاست که گذشته - نميدونم توي اين مدت ما از زمان گذر کردیم يا زمان از ما عبور كرد ؟ گذر زمان چه بي صداست !



  

+ نوشته شده در  90/05/14ساعت 22:39  توسط محمد غفارپور  | 

وقتيكه درخوابي و بي صدا نگاهت ميكنم

زيبائيت با آرامش و طراوت بهار دمساز ميشود

آهسته نوازشت ميكنم و از گرمي نوازش من

عطرتنت مي پيچد و فضاي خانه طناز ميشود

با صداي نفس هايت كه تند تر و تند تر ميزند

خون درون سياهرگ و سرخرگ قلبم داغ ميشود

روي آن س...های همچون مرمر و چو برف سفید

سينه ريزي از بوسه هاي مدام من ساز ميشود 

دزدكي چشم باز ميكني و مي بندي و از چشمك تو

مسخ و گلگون گشته وز شرم پيشانيم پر از آب ميشود

لبخند بر چهره معصومت طلوع ميكند و عرض اندام ميكند

لبخندي بر چهره ام مي نشيند و به مهمانيت آغاز ميشود

آنگاه كه غلت مي خوري و ديده بر چهره ام مي افكني

انگار كه همه عالم مي نوازد و پر از آواز ميشود

گيسوان يلدائيت تاب مي خورد و بر شانه هايت مي لغزد

از بازوان بلورينت سرازير ميشود و مثل پرواز ميشود

بياد محبت ها و مهربانيها ي تو اي نازنين گلم

نگرانيها و دلتنگيها كم رنگ و ورق هاي شيرين قصه باز ميشود

لب به سخن كه مي گشائي و صدايم چو مي كني

مست و مدهوش ميشوم و انگيزه و نشاط یکه تاز ميشود

شور داشتن تو در لحظه لحظه زندگيم جاري است

وين قصه درخيالم پراز قاصدكها و پروانه هاي ناز ميشود

دوباره آرام بگير و بخواب و با لطافت بهار همراه شو

كه آرامش تو براي من خراميدن مهتاب ميشود

آفرين بر تو محمد و بر اولين شعر و ... احساس گرم تو

اگرچه قابل نيستي ولي حداقل روح خودت شاد ميشود     

م – غ



+ نوشته شده در  90/03/05ساعت 13:55  توسط محمد غفارپور  | 

وتيك تاك ساعت ديواري                                                                                

و زمين همچنان ميچرخد                                                                              

و ايام كماكان سپري ميشود                                                                         

وچه بعد ازظهرها وعصرهائي ( درآينده دور ) كه درهنگامه حركت ابروباد – ريزش برف و باران - غروب آفتاب - افتادن برگي ازدرخت -  پروازيك قاصدک درآنسوی پنجره - و ......... بياد اين روزها و لحظه هاي شيرين خواهم افتاد - و خاطرات امروزم را مرور خواهم كرد - خاطرات روزهاي خوب با هم بودن ودركنارهم بودن را - و درتنهائي و سكوت  - همراه با تيك تاك ساعت ديواري - قطره اشكي برفرش اتاق خواهم ريخت - قطره اشكي كه عصاره وفشرده يك دلتنگي بزرگ خواهد بود - قطره اشکی که پس از فرو افتادن ... خيلی زود خشك خواهد شد .......... و محو خواهد شد ...........

وآنگاه خسته و بی حوصله ازجای برخواهم خواست - مسخ گونه و بي رمق براه خواهم افتاد - در مسير حرکتمان پيش خواهم رفت – متوقف خواهم شد - با آوای ملايم آهنگی که حضورت را تداعی کند - به مناظر اطراف خيره خواهم شد - وجای تو را که ديگر خالی است تماشا خواهم کرد - جای خاليت را لمس خواهم کرد – حس خواهم كرد - نوازش خواهم كرد – تنفس خواهم کرد - آه خواهم کشيد - بغض خواهم کرد ... و... تسليم خواهم شد ... و برخواهم گشت - به اتاقم خواهم رفت - پلکهايم را برروی چشمانم  خواهم بست - و بازهمراه با تيک تاک ساعت ديواری - قطره اشکی برفرش اتاق خواهم ريخت - قطره اشکی که پس از فرو افتادن... خيلی زود خشک خواهد شد  ....... و محو خواهد شد .........  م . غ 



+ نوشته شده در  90/01/12ساعت 16:52  توسط محمد غفارپور  | 

آخرين ساعتهاي كاراداري شنبه 28 اسفنده – منم دارم بار و بنديل ميكنم ! انگاري كه كجا ميخوام برم ! امسال كه جائي بنا نيست بريم –  خدا بخواد يه هفته ديگه برميگردم همينجا - خب يه جورائي عادته ! خيلي خسته شدم – خستگي امسال من هم جسميه و هم روحيه - كمي مكث ميكنم - روي صندلي كارم مي شينم و مي چرخم بطرف پنجره و كوچه – از فشار كار زياد ۳-۲ هفته اي ميشد كه از اين پنجره بيرون رو تماشا نكرده بودم – چه تب و تابي ! چه جنب و جوشي ! همه دارن اينطرف و اونطرف ميدون !  سرعت ها چند برابر شده ! انگاري همه ميخوان توي همين چند روز همه كارهاي ناتمومشون رو تموم كنن ! انگاري شهر داره به آخر مي رسه .... و زمان داره تموم مي شه ! ......

از حس عمومي اين آدما هر چقدر هم كليشه اي و مصنوعي باشه خوشم مياد – چقدر دوست داشتم كه دل همه اين آدماي نگران و خسته و مظلوم پر ميشد از محبت – چقدر دوست داشتم كه صورت اين آدما پر ميشد از خنده – چقدر دوست داشتم جيب همشون پر ميشد از پول – چقدر دوست داشتم كه همه بچه ها به پدراشون افتخار ميكردن - چقدر دوست داشتم هيچكس هيچ مشكلي نداشت - هيچ غمي نداشت – هيچ آرزوي برآورده نشده اي نداشت _  چقدر دوست داشتم آدما با تعجب و نگراني و ابهام به همديگه خيره نمي شدن – و هميشه دربرخورد نگاهها شون گل بوته هاي گرم خنده و مهربوني ميشكفت و بسوی هم پرتاب میشد  ...

چشامو از مسير كوچه به مسير آسمون ميسپرم – رها در باد - در مسير جاده پرنده ها و تكه ابرا رو بغل میکنم و مي بوسم و از کنارشون عبور ميكنم  – آسمون اسفند بازم داره مثل هميشه غوغا ميكنه و بي اعتنا به دوره و زمونه ؛ همچنان به دلبري و طنازي خاص خودش مشغوله – عطر می پاشه - عشق مي سازه - اميد مي كاره - امسال خيلي گرفتار كاراي شركت و خونه شدم و اونطوريكه بايد و شايد اسفند عزيزمو حس نكردم – ماهي كه بيشتر از همه ماهها دوسش داشتم و دارم – يكي از ماههائيه كه خيلي باهاش خاطره دارم - منو ببخش اسفند عزيز - يارديرين و صميمي - بخاطر اين بي اعتنائي منو ببخش .. 

روي ميز و دور و برم پره از كارت تبريك و تقويم و سررسيد و هديه هائي مثل كيف سامسونت و كيف پول و جاسويچي وخوكار و خودنويس و ... يه ادكلن ... چند تا از كارتهاروبرميدارم و نوشته هارو ميخونم - انگاري يهوئي همه شاعر شدن - چقدر خوبه - چقدر خوشم مياد از اين كارا - و از اين احساس ها - و اين ادكلن که از طرف یه دوست قدیمی برام اومده  - يادگذشته ها و چيزي مي افتم - دوباره از پنجره به بيرون خيره ميشم  – يه سال ديگه هم گذشت – و رفت - و تموم شد - و به خاطره ها پيوست – با همه زشتيها و زيبائيهاش – با همه اميدها و نااميديهاش - با همه  شيرينیها و تلخیهاش - دارم بغض ميكنم – نه ! نه 1 اينجا جاش نيست ! جاي بغض توي شركت و پشت ميز كار نيست !

يكي از همكارام تلفن ميزنه و ميگه كه ميخوان به ديدنم بيان -  درست نيست – اين منم كه در آخرين ساعتهاي پاياني سال بايد به ديدن همكارام برم – و ازشون بخاطر يكسال كار و سعي و تلاش و همراهي و همسوئي و كمك به من و اين مجموعه تشكر و قدرداني بكنم –  بلند ميشم –  راه مي افتم – اتاق به اتاق – نفر به نفر - و امسالم تموم ميشه ........ خداحافظ سال ۸۹ ......  م . غ 



   

+ نوشته شده در  89/12/29ساعت 18:6  توسط محمد غفارپور  |